|
|
|
|
![]()
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
کلمه "بهمن" فیلتره! همین الان چک کنید! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقته برام سواله که آیا خداوند شوخ طبعه؟ یا از آدمای شوخ خوشش میاد؟ دیدید بعضی وقتا یه نفر که یه کار اشتباهی کرده وقتی در توجیه اشتباهش یه مزه ای میریزه آدم با خنده میگه برو اشکال نداره! خدا هم اینجوریه؟ آیا تو هیچ کتاب آسمانی خدا چیزی به طنز گفته یا مطلبی رو خواسته به خنده و شوخی تعریف کنه؟ ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
به یکی از شماره هایی که برام روزی ۱۰ تا sms تبلیغاتی میفرستاد reply کردم و نوشتم مادر جن... انقدر برام sms نفرست دلیور شد! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتیه از هم جدا شدن. میگه زنم هنر خونده بود ولی هنرمند نبود و مثل هنریا برخورد نکرد. وقتی منو چند بار تو کافه ها با دخترای مختلف دید آخرش گیر الکی داد و طلاق خواست...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
بدبخت گدا، وقتی هیوندای کوپه وی سیکس سواری، اگه زنت (اونم چه دافی!) سرشو از پنجره آورد بیرون گفت از اون آلبالوها هم بخر نگو گرونه! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
نظر به اینکه حیوانات دارای قدرت تشخیص وقوع زلزله قبل از بروز آن هستند، خواهشمند است پیش بینی های ... را در این خصوص جدی بگیرید! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
ای کوفتت بشه! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست خوب دوستیه که بتونی جلوش با صدای بلند بگو*ز*ی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
من خودم دیروز نیویورک بودم! برجا سر جاشن بودن... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
میدون صادقیه عینهو پادگان ۰۱ شده بود. تعداد پلیسا از تعداد آدما بیشتر بود. توی تونلی از باتوم و لباس ضد گلوله راه میرفتم... این همه پلیس آورده بودن که بگن از اونجا که توی این مملکت آزادی مطلقه باید مثل ما باشید مثل ما شعار بدید مثل ما فکر کنید اگه کسی شعاری غیر از شعارای ما بده میزنیمش میبریمش می*نیمش... به قیافه هاشون نگاه کردم اینا کین؟ از کجا اومدن؟ بعضیاشون از فرط قدرت مست بودن. به ملت در حال گذر الکی گیر میدادن: واینسا - از اینور نرو - بیا اینجا بینم - یکیشون به یه جوون ۱۵-۱۶ ساله دستبند میزد و چند تا دیگشون یکیو نشونده بودن رو زانو و با تحقیر جیباشو خالی میکردن. از کنارشون رد میشدم... حرص میخوردم؟ آرزوهای الکی میکردم: کاش همه باتوم به دستا امشب دستشون بشکنه... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
این چه حسیه که دوست داری سوال سخت بدی تو امتحان بعد سر جلسه از یه دانشجو بپرسی سوالا سخته؟ و دوست داشته باشی اون بهت بگه نه خیلی راحته دستتون درد نکنه استاد! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست دارم با یه کادیلاک ۸ سیلندر قدیمی (از اینا که شیشه عقبش با کاپوت عقب زاویه ۹۰ درجه داره) توی بیابونای آمریکا چهارصد پونصد کیلومتر برونم بعد برسم به دونه از این کافه های متروک بین راه و بغل تنها پمپ بنزینش پارک کنم و به پیرمردی که اونجا خوابش برده بگم: |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
مخوفترین جای تهران خروجی شیخ فضل الله شمال از مسیر غرب به شرق حکیمه!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
برای پاره شدن یک عکس عزای عمومی و کفن پوشا و تهدید و ... اما برای مردن یک مرجع تقلید و آیت الله مملکت ... به قول نطق پیش از دستور مملکته داریم؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
دختره داره اسامیو به لیست اضافه میکنه بعد از اینکه اسم خودشو مینویسه به پسره میگه: فامیلیتو که که میدونم باهات تو کلاس فیزیک هستم، فقط اسم کوچیکتو بگو! پسره میگه نه شما زحمت نکشید من خودم مینویسم! دختره اصرار میکنه...چرا وقتی ما دانشجو بودیم از این دخترا نبودن؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
ولي نصف شب، آنوقتي كه شهر شيراز با كوچه هاي پر پيچ و خم، باغهاي دلگشا و شرابهاي ارغوانيش بخواب ميرفت، آن وقتيكه ستاره ها آرام و مرموز بالاي آسمان قيرگون به هم چشمك ميزدند، آن وقتيكه مرجان با گونه هاي گلگونش در رختخواب آهسته نفس ميكشيد و گزارش روزانه از جلوي چشمش ميگذشت، همانوقت بود كه داش آكل حقيقي، داش آكل طبيعي با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رودربايستي از تو قشري كه آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود، از توي افكاري كه از بچگي باو تلقين شده بود، بيرون ميآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش مي كشيد، تپش آهسته قلب، لبهاي آتشي و تن نرمش را حس ميكرد و از روي گونه هايش بوسه ميزد. ولي هنگاميكه از خواب مي پريد، بخودش دشنام ميداد، به زندگي نفرين ميفرستاد و مانند ديوانه ها در اطاق بدور خودش مي گشت، زير لب با خودش حرف ميزد و باقي روز را هم براي اين كه فكر عشق را در خودش بكشد به دوندگي و رسيدگي بكارهاي حاجي ميگذرانيد... ساعت پنج بعد از ظهر آنروز، وقتيكه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روي قاليها و قاليچه هاي گرانبها نشسته بودند و خوانچه هاي شيريني و ميوه جلو آنها چيده شده بود، داش آكل با همان سر و وضع داشي قديمش، با موهاي پاشنه نخواب شانه كرده، ارخلق راه راه، شب بند قداره، شال جوزه گره، شلوار دبيت مشكي، ملكي كار آباده و كلاه طاسولة نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستك دنبال او وارد شدند. همه مهمانها بسر تا پاي او خيره شدند. داش آكل با قدمهاي بلند جلو امام جمعه رفت، ايستاد و گفت: |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
برای دو طرفه کردن خط E1 مون با کلی مکاتبات و پیگیری موفق نشدیم و نهایتا 250 هزار تومن پیاده شدیم و دم چند نفرو دیدیم تا حل شد. برای راه اندازی سرویس اینترانت مون همش میگن امکانات نداریم و یه نفر گفته 350 هزار تومن میگیرم براتون سرویسو میگیرم. برای راه اندازی سرویس MPLS مون قرار شده یه شرکت 2 میلیون بگیره کارای اداریشو که حالت عادی 6 ماه طول میکشه 3 هفته ای انجام بده. این همون مخابرات فاسدیه که sms هامونو قطع میکنه بعد میگه مشکل فنی داشت... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
در ادامه مطلب قبلی:
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها کمتر حرف میزنم، آروم راه میرم، حتی پشت فرمون هم خیلی گار نمیدم! (هیجان) از صبح روز اون شنبه کذایی (23 خرداد) اینجوری شدم. همه اینجورین. یادمه اون روز صبح تو خیابون همه دمق بودن، همه آروم میرفتن، هیچ کی تو همت گاز نمیداد! چرا اون روز صبح هیچ پرچم ایران به دستی تو خیابونا نبود؟ چرا طرفداراش خوشحال نبودن؟ چرا نریختن تو خیابونا؟ اگه اون یکی برده بود خیابونا اون روز صبح انقدر سوت و کور بود... مگه خودتون چهار تا ابله نذاشتین جلومون گفتید به یکی شون رای بدین؟ خب ما هم به یکیشون رای دادیم دیگه! چرا مردمو مثل پشه میزنین؟ مردم پشه نیستن، بسه دیگه! من نمیتونم صحنه های کتک خوردن مردمو ببینم! به خدا نمیتمونم! هنوز جرات نکردم صحنه مرگ اون دخترک ندا رو ببینم یا صحنه مرگ اون یکی مرده یا حتی فیلم کتک خوردن هارو نمیتونم بیینم. فقط چند تایی عکس دیدم! طرف داره با آرامش و اعتماد به نفس میزنه! انگار داره تو سر سوسک میزنه! حتی وقتی سوسک میکشیم هم ممکنه یه ذره چندشمون بشه ولی اونا اینجوری نیستن... مگه چیکار کردین؟ از چی میترسین؟ دو هفتس همه چی قطعه! موبایل، تلفن خارج، اینترنت، ماهواره ... آخه چقدر ارباب حلقه ها ببینم؟ تو عید هم این همه فیلم نمیذاشتین! چرا مزخرف پخش میکنین؟ مردم بسیجیارو میزدن؟ مردم بانک آتیش زدن؟ مردم مسجد آتیش زدن؟ مردم تیر اندازی کردن؟ اگه مردم این همه کار کرده بودن که تا حالا حکومت عوض شده بود! برادر فصل الخطاب! یه زنگ میزدی رئیس بانک مرکزی میپرسیدی این طرف دروغ گفته یا نه! یا حداقل بهش میگفتی آمارهای واقعی رو از تو سایتش برداره! یا میتونستی از آقای جوادی آملی بپرسی که این واقعا گفته هاله نور یا نه! اصلا برام مهم نیست که گفته یا نه چون ممکنه واقعا اعتقادات ساده و سردستی داشته باشه و خب یه چیزایی دیده باشه! (داستان اسمال در نیویورک) اما خوب دروغ چرا؟ وقتی شبا صدای الله اکبر میشنوم میگم هنوز چند تا آدم امیدوار هست! خدایا این چهار سالو به خیر بگذرون... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه 1000 کیلومتر اون طرفتر توی یکی از کوچه پس کوچه های یه محله خلوت تو آبادان، یه ماشین بیاد جلو ازت آدرس بپرسه ببینی طرف همکار اتاق بغلی محل کارته چی میتونی بگی بجز اینکه: دنیا چقدر کوچیکه؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستی اومده بود خونمون و چند تا سوال خفن پرسید که به تمام دونسته ها و ندونسته های خودم بدگمان شدم. اون پرسید: And god created woman |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
بد پیچید جلوم! ظاهرش یه پراید پیزوری بود ولی خوب میومد! یه جوونکی پشتش بود که خوب گاز میداد. من تو لاین اول بودم، از پشت چسبوندم بهش. گفتم بالاخره این شیش میلیونی که بیشتر از پراید پول دادم باید یه جا به کار بیاد. یه لحظه لاین دوم خالی شد، لایی کشید رفت تو اون لاین، منم سریع جاشو تو لاین اول پر کردم. دنده دو شتاب خوبی داره، گاز دادم، دور موتور رفت رو ۵۰۰۰ سرعت رو ۶۰. حالا بغل دستش بودم! معلوم بود عصبیه که چرا رفته اون لاین. خیلی گاز میداد، حالا رفتم دنده سه، صدای موتور یه خورده افتاد. از بغل چسبونده بود بهم، میخاست از ترس اینکه بهم نماله لاینو خالی کنم که بیاد جام، آخه انگار همین لاین اول بهتر میرفت. اون لاین داشت کند میشد. حالا من جلوتر از اون بودم، گاز دادم. دور موتور رو ۵۵۰۰ سرعت رو ۹۰. دیگه ازش رد شده بودم! پل آزمایش باریکتر از اون بود که بخواد با لایی بازی بهم برسه. تو آینه میدیدمش، پیچید تو شیخ فضل الله جنوب. یه لبخند رضایت زدم و گفتم آفرین رخش من! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
A married man was having an affair with his secretary. One day they went to her place and made love all afternoon. Exhausted, they fell asleep and woke up at 8 PM. The man hurriedly dressed and told his lover to take his shoes outside and rub them in the grass and dirt. He put on his shoes and drove home. 'Where have you been?' his wife demanded. 'I can't lie to you,' he replied, 'I'm having an affair with my secretary. We had sex all afternoon.' She looked down at his shoes and said: 'You lying bastard! You've been playing golf!' |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر نمیتوانیم به اندازه کافی خویشتندار باشیم، اگر تنها پس از شنیدن چند کلمه تند درباره شخصیت یا دستاوردهایمان به گریه می افتیم، دلیل آن ممکن است این باشد که تایید دیگران بخش مهمی از قابلیت ما برای اعتقاد به حقانیت خودمان را تشکیل میدهد. ما احساس میکنیم که حق داریم عدم محبوبیت را نه فقط به خاطر دلایل علمی یا پیشرفت و بقا، بلکه به این دلیل جدی بگیریم که مورد تمسخر یا انتقاد قرار گرفتن، نشانه روشنی از گمراهی ماست... از کتاب "تسلی بخشیهای فلسفه" - دوست خوبم رضا! به خاطر این کتاب عالی که به من هدیه دادی متشکرم... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
- یک روز عصر میدان امام حسین - راسته لباس نظامی فروشیا سعی میکنم یه کم نمک بریزم: سلام داش! ما کارت پایان خدمتو گرفتیم! اومدیم لباسمونو برفوشیم! یه نفر بغل دستم داشت پوتین امتحان میکرد. یه نگاه پر افسوسی بهم کرد که فهمیدم چس ماه خدمته! سعی کرد نگاهش حالت نگاه آدمای عاقل اندر سفیه باشه که مثلا خیلی بی مزه ای! ولی ۲۰ ماه شوخی نیست! هر چقدر هم شوخیم بی مزه باشه... بعد ۴-۵ تا مغازه بالا پایین کردن و چک و چونه زدن بالاخره ۳ دست لباس نو نیرو زمینی و کاپشن و کلاه و پوتین و آرم و علائم و غیره همرو با بدبختی فروختم ۵ هزار تومن! این سربازی حتی لباساشم بی ارزشه! حالا موندم با حقوق ماه آخرم چیکار کنم؟ ۲۹۸۰۰ تومن! میشه باهاش یه قاقالیلی خرید؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
تنبیه یعنی چی؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||