تبليغاتX
غول یک چشم
نزدیکترین ستاره به زمین (بعد از خورشید) آلفا قنطورس است با ۴ سال نوری فاصله. ۴ سال نوری مسافتیست در حدود عدد ۱۳ به اضافه ۱۵ صفر جلوی آن به متر! و تازه این نزدیکترین ستاره است!
.
.
.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت   توسط Sir Mullich  | 

دختره وایساده بود اون طرف. چند نفر اومده بودن جلو داشتن سوالای چرت و پرت میپرسیدن ولی اون جلو نمیومد. یکی میپرسید استاد چند تا سوال میدین؟ اون یکی میگفت استاد سوالاتون سخته؟ یکی دیگه دراومد که اگه جزوه رو بخونیم کافیه؟ اما اون جلو نمیومد...
بعد که همه سوالای مزخرف تموم شد و از کلاس اومدم بیرون اون دختره اومد جلو. سون پنسل (همون هفت قلم خودمون) آرایش کرده بود. معلوم بود داره سعی میکنه نازکتر از صدای طبیعیش حرف بزنه:
- استاد ببخشید میخواستم ببینم میشه برای من یه چند جلسه کلاس خصوصی بذارین؟
- خانم این درس احتیاج به کلاس خصوصی نداره. درس راحتیه. (مبانی کامپیوتر که توش میگن dos مخفف چیه و انواع ویندوزها کدامند و از این اراجیف)
- آخه من خیلی ضعیفم تو این درس. اگه درسو بیفتم مامانم خیلی ناراحت میشه.
- خب بیشتر درس بخونین که ایشون ناراحت نشن.
- آخه استاد من از کرمانشاه اومدم تهران. تو تهران خونه گرفتم الان هم تنهام...
- خب
- آخه استاد تنهایی درس خوندن خیلی سخته (اینجا که رسید دیگه صداش از حالت نازک اول خارج شده بود و صدای طبیعی خودش بود)
- خیلیا تنهایی درس میخونن
- استاد حالا نمیشه یه جلسه کلاس بذارین. میخام با طرز سوال دادن شما آشنا بشم!
- نه واقعا این درس کل جزوش ۳۰-۴۰ صفحه بیشتر نمیشه. خیلی هم راحته درسش (یه نفر روی شونه چپم گفت: ای بابا حالا یه جلسه که چیزی نمیشه! حالا تو برو ولی نمره واقعی خودشو بهش بده.)
- استاد... (با لحن عشوه یه دختر لوس ۱۸ ساله بخونین)
- ببخشید من کلاس دارم باید برم.

امان از هوای نفس...  امان از هوای نفس...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط Sir Mullich  | 

یه استادی داشتیم که هر وقت صحبت از فرار مغزها میشد میگفت فرار مغزها دیگه قدیمی شده الان فراره آقا فرار! همه دارن میرن... میکانیک شوفر بقال آشپز بی سواد با سواد...

یه نیگاه به دور و برم میندازم میبینم انگار واقعا خبریه و ما بی خبریم. تو یکی دو سال گذشته یه عالمه از دوستان و اطرافیان رفتن یا دارن میرن:

آرش ا. رفت امریکا.
نازنین ح. رفت امریکا.
مهرداد ن. رفت انگلیس.
فائزه غ. رفت امریکا.
مجید خ. رفت انگلیس.
علی ش. رفت ونزوئلا.
آرش ر. رفت آلمان.
امیر م. رفت آمریکا.
عباس ا. رفت آمریکا.
علی د. داره میره استرالیا.
وحید ی. داره میره استرالیا.
کاوه ز. داره میره امریکا.
علی م. داره میره انگلیس.

و خیلیهای دیگه که الان یادم نیست. واقعا قراره چه اتفاقی تو این مملکت بیفته؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت   توسط Sir Mullich  | 

یادداشتی به دستم رسید که برگی از تقویم سال جاری بود به تاریخ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۷ و رویش شعری از خیام نوشته شده بود:

در خواب  بدم  مرا  خردمندی گفت                کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چکنی که با اجل باشد جفت                می  خور که  بزیر خاک می باید خفت

۲۷ اسفند ۱۳۸۷ کجا خواهیم بود؟ خوابیم یا بیدار...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Sir Mullich  | 

این جماعت شوفرهارو جون به جونشون کنی آخر سر میان سراغ کمر و زیر کمر. دیروز با راننده اداره رفتیم بیرون. یه سبیل از بنا گوش در رفته تو ماشین بغلی نشسته بود. این جناب راننده تا طرفو دید حداقل ۷ تا داستان درباره سبیل گفت و ۵۰ تا کتاب نام برد که درباره سبیل بودند و آخرسر هم از خاطرات تیمور لنگ گفت که وقتی لشگرکشی میکنه هند اونجا به هندیای سبیل دراز میگه مردی به سبیل نیست و داستان رشادتاشو تو هند گفت و خلاصه کف بر شدیم از معلومات و اطلاعاتش. تو مملکتی که هیات علمیاش نمیدونن کتاب چیه طرف اندازه موهای سرش کتاب خونده بود. اما آخرش نذاشت موضوع به خوبی ختم به خیر بشه و یه خاطره خوش ازش تو ذهنمون بمونه و آخرسر موضوع رو کشوند به ایرج میرزا و چند تا ازون شعرای کاف دارش خوند و خلاصه همرو مستفیض کرد! واقعا این شوفر جماعت هم دنیایی دارن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط Sir Mullich  | 

به به چه عکسایی...

بلندترین بادگیر یزد (و در نتیجه بلندترین بادگیر دنیا) - عمارت دولت آباد

پیرترین سفالساز میبد

حمام خان در یزد

هتل پارسیان یزد

محوطه کاخ سعد آباد

چشممان به جمال اصل یکی از آثار دالی در موزه هنرهای زیبا روشن شد.

عقاب کوه در تفت

لاک پشتهای هورنی پارک ساعی!

روستای اسلامیه در تفت

عمارت شمس العماره در مجموعه کاخ گلستان - تا چند سال بلندترین بنای تهران بود!

شرمگین اثر استاد فرشچیان - موزه فرشچیان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت   توسط Sir Mullich  | 

مراسم آموزش راههای مبارزه با تخلیه اطلاعات از طریق تلفن و موبایل در اداره برگزار گردید و آقای دکتر ... از دانشگاه ... راههای مبارزه با دشمن رو توصیف کردند. ایشان میگفتند:

آقای فلانی که آدم مهمی بودند البته خیلی هم آدم خوبی بودندا ولی یه دختر ۱۷-۱۸ ساله داشتند که البته دختره هم خیلی دختر خوبی بوده ولی خب یه موبایل داشته بعد رفته حموم خب لخت شده دیگه شما بری حموم لخت نمیشی؟ بعد که از حموم اومده بیرون البته خیلی دختر خوبی هم بوده ها ولی دشمن به طریق تله متریک وصل شده به موبایلش و ازش فیلم گرفته! بعد هم اون فیلم رو از همون طریق تله متریک از رو موبایلش منتقل کرده و به همین طریق از پدرش اخاذی کرده! خلاصه خیلی مواظب موبایلتون باشید. موبایل دوربین دار خیلی خطرناکه! وقتی میرید خونه موبایلو جوری بذارین که نتونه حرکت کنه بیاد بالا شروع به فیلم برداری کنه! مثلا یه کلاهی چیزی بذارین روش! البته این موبایل من دو طرفش دوربین داره! ولی شما خیلی مواظب باشین...
یه کار دیگه هم که خیلی مواظب باشین اینه که تو موبایلتون اسامی افراد رو کامل ثبت نکنین! چون ممکنه دشمن به موبایل شما وصل بشه و اون اطلاعات رو بدزده! مثلا به جای اینکه اسم طرف رو بذارین دکتر فلانی بذارین دی آر فلانی که اگه دشمن موبایل شما رو تخلیه کرد نفهمه اون دی آر چیه و نتونه به اطلاعات مهم شما دسترسی پیدا کنه...
بین موبایل روشن و خاموش هم هیچ فرقی نیست! من افرادیو میشناسم که میتونن حتی موبایل خاموش شما رو هم هک کنن! البته خاموش یخورده سخت تره و هک کردنش ۴-۵ دقیقه بیشتر طول میکشه! در کل موبایل وسیله خوبی نیست... بهتره خیلی ازش استفاده نکنین!

جل الخالق!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

گوگل یک مسابقه طراحی کرده و ۱۵ میلیون دلار جایزه به اولین گروهی میده که بتونن تا سال ۲۰۱۴ به ماه سفر کنن و حداقل ۵۰۰ متر روز سطح ماه حرکت کنن و از انجا با زمین ارتباط تصویری برقرار کنن. همچنین ۵ میلیون دلار هم جایزه به گروهی میده که بتونن آثار اولین سفر انسان به ماه رو روی سطح اون پیدا کنن و از اونجا به زمین فیلم و عکس مخابره کنن. میدونین که  ماه به خاطر نداشتن جو و در نتیجه عدم وجود باد و طوفان و همینطور عدم بارندگی هیچ وقت سطحش دچار فرسایش نمیشه و اگه سفر آمریکاییها تو سال ۱۹۶۹ به ماه واقعا حقیقت داشته باشه محل فرود سفینه اونها و همینطور رد پای آرمسترانگ و اون یکی همراهش که الان اسمش یادم نیست تا قرنها روی سطح ماه باقی میمونه و هیچ وقت دچار فرسایش نمیشه. تا حالا ۱۰-۱۲ شرکت مختلف تو این مسابقه ها ثبت نام کردن و صلاحیت بعضی از اونها هم توسط گوگل تایید شده.

پی نوشت: تا حالا توجه کردید که وقتی از دستگاههای عابر بانک پول میگیرید موقعی که داره پولو به شما تحویل میده عکس دلار امریکا رو میندازه و زیرش مینویسه: لطفا پول خود را بردارید!

   مرگ بر آمریکا!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

Woody Allen says:

In my next life I want to live my life backwards. You start out dead and get that out of the way. Then you wake up in an old people's home feeling better everyday. You get kicked out for being too healthy, go collect your pension, and then when you start work, you get a gold watch and a party on your first day. You work for 40 years until you're young enough to enjoy your retirement. You party, drink alcohol, and are generally promiscuous, then you are ready for high school. You then go to primary school, you become a kid, you play. You have no responsibilities, you become a baby until you are born. And then you spend your last 9 months floating in luxurious spa like conditions with central heating and room service on tap, larger quarters every day and then Voila! You finish off as an orgasm...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

پایان ترم که میشه به دانشجوهام میگم توی برگشون چیزی غیر از مشخصاتشون و جواب سوالاشون ننویسن. چون وجود نوشته های التماس آمیز و درخواست نمره و اینجور چیزا به نفع هیج کس نیست و دست منو برای کمک به اونا میبنده. ولی گوششون بدهکار نیست! این ترم بچه ها تو درس ریاضی عمومی دیگه حسابی ترکوندن و چیزایی نوشتن که بعضیاش حتی دل بی رحم ترین افراد رو هم به رحم میاره. یکیشون که خواسته مثلا مودب باشه نوشته:
"استاد من تا جایی که توانم بود خواندم و جزوه ام هم کامل نبود البته این همش به خودم ربط داره فقط خواستم شما هم بدونید مچکرم"
اون یکی خواسته منو نمک گیر کنه و گفته:
"من تمام تلاش خودمو کردم تا در این درس بعد از چندین بار موفق شوم به هر حال به خاطر تدریس خوب این درس از شما متشکرم"
بعضیاشون هم ممکنه واقعا مشکل داشته باشند:
"استاد من این ترم خیلی مشکلات داشتم مریض شدم مشکل کلیوی پیدا کردم به بیمارستان میرفتم به خدا اصلا نتونستم این ترم درس بخونم. هر چی در این برگه نوشتم از درسهایی بود که سر کلاس شما گوش کردم. من از شما عاجزانه خواهش میکنم به خاطر خدا مرا درک کنید!"
بعضیا هم فکر میکنن دارن نامه اداری مینویسن و یه تقاضای کاملا قانونی دارن:
"از شما خواستارم تا با بنده مساعدت کافی را بعمل آورید و به من نمره ای دهید تا مشروط نگردم"
اما چی بگم از اینکه که اگه یذره بهتر مینوشت حتما پاسش میکردم:
"استاد خواستم بگم که پدرم تازه  فوت کرده... ازتون خواهش میکنم برگه من را با دست باز تصحیح کنید"
اما من هر چی دستامو باز کردم بازم پاس نشد که نشد!
از التماس کردن هم اصلا خوشم نمیاد. خوب یخورده درس بخون دیگه:
"استاد سر امتحان همه چیز را فراموش کردم من کل جزوه را خواندم ولی نمیدونم چرا! التماس میکنم نمره پاسی را به من بدهید"
این یکی هم بعد شیش بار هنوز بلد نیست یه جمله تاثیر گذار بنویسه:
"استاد کمی راحت تر تصحیح کنید تا دوباره برای بار ششم ریاضی عمومی را نیفتم به خدا یادمون رفت!"
و این آخری هم که البته با نمره خوب پاس شد و از اناث محترمه بودند مرقوم نموده اند:
"با تشکر از استاد عزیزم!"
چیه؟ به خدا من حتی قیافش هم یادم نیست و خودش ۱۶ شده! شما درباره من چی فکر میکنین؟

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

یکی از دوستان لطف کرده و برایمان اس ام اس فرموده اند:

در   باغ   دلم  گرد  جنون  میریزی               سر سبز ترین  گیاه  این جالیزی
از ساقه تو به آسمان خواهم رفت               ای دوست تو لوبیای سحرآمیزی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

مغازه سر کوچمون
- سلام آقا یه بسته پودر لباسشویی بدین لطفا
(فروشنده یه ۷-۸ ثانیه ای نیگام میکنه)
- یه دونه میتونم بهت بدم! بدم؟
- آره منم یه دونه میخاستم.
- آی پسر یه دونه ازون پودرا بیار!
(پسر ه یه چند ثانیه ای به من نیگاه میکنه و احساس میکنم از تصمیم اوستاش معجبه! میره ازون زیر میرا یه بسته پودر میاره)
- بفرمایید. شد ۸۰۰ تومن
- بفرمایید (یه دو هزاری)
- پودر گرون شده ها فکر نکنی زیاد حساب کردم.
- باشه! (با خودم میگم مگه ۸۰۰ تومن زیاده؟)
وقتی میام خونه رو جعبه رو میخونم. زده ۳۳۰ تومن! نامرد ۲.۵ برابر حساب کرده. همون لحظه تو تلویزیون دارن با یه نفر تو فورشگاه شهروند مصاحبه میکنن:
- آقا پودرو چند خریدی؟
- ۳۳۰ تومن!

وقتی احساس میکنی سرت کلاه رفته چه حسی پیدا میکنی؟ مهم نیست طرف چند تومن کلاه گذاشته باشه. مهم اینه تورو شاسکول حساب کرده باشه... خیلی حالم گرفتس!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

دزدگیر
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

اتوبوس قزوین - تهران

ساعت 4:30 بعد ازظهر روز پنجشنبه.

درست پشت سر شوفر نشسته ام. اطراف شوفر پر از زلم زیمبو است، عکس هنر پیشه ها، عروسکای جورواجور، موی مصنوعی، گل خشک شده، دو کلاه کوچک کابویی و کلی خرت و پرت دیگر. شاگرد شوفر هر 20 دقیقه یکبار برای شوفر چای میریزد. اطراف جاده از برف سفید است. بغل دستم جوانکی 15-16 ساله نشسته است. کمی چرت میزنم. نزدیک کرج شده ایم. چند نفر پیاده میشوند. دیگر بیدار شده ام. جوانک مرا زیرچشمی میپاید. به او نگاه میکنم، میپرسد بچه تهرانی؟ با اشاره سر میگویم آری.

- تهران کجا کار گیر میاد؟

- کار؟ چه کاری؟

- هر کاری.

- هر کاری که نمیشه، چه کاری بلدی؟

- هر کاری، ساندویچی، کارگری.

- همممممم، خب نمیدونم تو روزنامه ها بگرد.

- روزنامه؟ مثلا کجاها بیشتر کار هست؟

- من نمیدونم، خب یه سر برو تو بازار بگرد.

- الان این اتوبوس میبره تو خود شهر؟

- آره. تا حالا تهران نیومدی؟

- نه. مغازه ها تا چند بازن؟

- تا هشت و نه هستن. اخه کی بهت گفته بیای تهران؟

- چند تا از دوستام اومدن میگن کار هست.

- اهل کجایی؟

- اهل دهاتم. (به دستاش نگاه میکنم. راست میگه، دستاش خیلی زمخته.)

- خب تو الان کجا میخای بری تو این سرما؟ (فقط یه پیرهن تنشه و یک کاپشن نازک)

- بالاخره یجا میرم.

چند دقیقه بعد اتوبوس میرسه به پل جناح و من بلند میشم که پیاده شم. وقتی از جام بلند میشم بهش میگم خدافظ ولی اون فقط به من نگاه میکنه...

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

دیروز سر کلاس درس مبانی کامپیوتر در حال تدریس تبدیل مبناها بودم و از خنگی و بلاهت دانشجوها در عجب بودم که چطور هنوز توی جمع اعداد مشکل دارن. بعد از پایان کلاس نظافت چی جوونی که دیده بودم داره پشت در کلاس رو الکی هی جارو میزنه اومد پیشمو گفت: ببخشید استاد رادیکال منفی دو در مبنای دو چی میشه؟ من اول یخورده سرمو خاروندم و سعی کردم با پیچوندنش بگم: خب رادیکال دو رو اول محاسبه میکن بعد یه عدد اعشاری میشه که میبریش به مبنای دو. اما اون که باهوشتر از این حرفا بود گفت: نه من رادیکال دو رو خودم بلدم، رادیکال منفی دو رو میخام. آخه تو کتاب دکتر شهشهانی خوندم نوشته بود اعداد موهومی رو میشه برد به مبنای دو! من هم که اصلا جوابو نمیدونستم گفتم ایشالا هفته بعد جوابو بهت میگم چون الان دیرم شده و باید برم!

 اون روز همش یاد فیلم گود ویل هانتینگ بودم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

Jules: What does Marcellus Wallace look like?
Brett: What?
Jules: What country you from?
Brett: What?
Jules: What ain't no country I ever heard of! They speak English in What?
Brett: What?
Jules: ENGLISH, MOTHERFUCKER! DO-YOU-SPEAK-IT?
Brett: Yes!
Jules: Then you know what I'm saying!
Brett: Yes!
Jules: Describe what Marcellus Wallace looks like!
Brett: What, I-?
Jules: [pointing his gun] Say what again. SAY WHAT AGAIN. I dare you, I double dare you, motherfucker. Say what one more goddamn time.
Brett: He's b-b-black...
Jules: Go on.
Brett: He's bald...
Jules: Does he look like a bitch?
Brett: What?
[Jules shoots Brett in shoulder]
Jules: DOES HE LOOK LIKE A BITCH?
Brett: No!
Jules: Then why you try to fuck him like a bitch, Brett?
Brett: I didn't.
Jules: Yes you did. Yes you did, Brett. You tried to fuck him. And Marcellus Wallace don't like to be fucked by anybody, except Mrs. Wallace.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

در ساحل Zadar در کرواسي ابزار موسيقي عجيبي قرار داره که نوازنده اش کسي نيست جز امواج دريا! این اولين ارگ دنياست که به وسيله دريا نواخته ميشه. لوله هاي اين ارگ در زير پلکان بتوني قرار گرفته. امواج با برخورد به اين لوله ها و دميدن هوا به اونها اصوات تصادفي ولي هارمونيکي ايجاد ميکنند. صداي اين امواج بسته به شدت و سرعت و بزرگي اونها نت هاي متفاوتي رو ايجاد ميکنه.

 

 اون موسيقي اعجاب انگيز رو از اينجا بشنويد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

كوچيكتر كه بودم خيلي تحت تاثير  حرفاي معلم ديني و معارف اسلامي قرار ميگرفتم. اكثر شون ميگفتند موسيقي خيلي بده! مخصوصا موسيقي غربي. چون موسيقي اونها از نوع غناييه و باعث ميشه حركات خلاف شرع از آدم سر بزنه! حتي يه بار يكيشون يه نوشته از امام خميني نشونمون داد كه نوشته بود: "موسيقي مطلقا حرام است." اما براي من مقاومت خيلي سخت بود. اون موقع يه نوار خارجي دستم اومده بود كه روزي چند بار بهش گوش ميدادم. هر چند اون موقع هيچي انگليسي بارم نبود، اما انقدر گوشش كرده بودم كه بدون اينكه بفهمم چي ميگه همه آهنگو ميخوندم. تا اينكه چند سال بعد با حدس زدن قسمتي از آهنگ و ساعتها سرچ تو اينترنت پيداش كردم و چه لذتي داشت! بعضي وقتا برآورده شدن آرزوهاي كوچيك دوران نوجووني خيلي لذت بخشه!

الان پس از گذشت چندين سال از اون روزها هنوز هم چيزي جاي موسيقي رو برام پر نميكنه. حتي متوجه شدم كه سر تدريس درس مباني كامپيوتر هم همش از برنامه هاي پخش موسيقي مثال ميزنم.

الان دارم اينو گوش ميدم:

The 3rd and the mortal – Salva me

و اگه هفته اي چند بار اينجا نرم شب خوابم نمي بره:

D:\music\mp3\...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

ران رایوست مخترع md2، md4، md5 و الگوریتم RSA و چندین الگوریتم رمزنگاری دیگه، یک الگوریتم رای گیری اختراع کرده که توی اون:

- رای هر رای دهنده مخفی میمونه و کسی نمیتونه از رای فرد دیگری اطلاع پیدا کنه.
- هر رای دهنده میتونه مطمئن بشه که رای اون در نتیجه انتخابات تاثیر داشته و رایش مخدوش نشده.
- هر رای دهنده میتونه مطمئن شه که نتایج انتخابات، به درستی محاسبه شده و اشتباهی صورت نگرفته!
- هر رای دهنده میتونه مطمئن شه که غیر از اون مجموعه مشخص رای دهندگان مجاز، فرد دیگه ای توی انتخابات شرکت نکرده.

این الگوریتم به گونه ای اختراع شده که به راحتی بر روی کاغذ قابل اجراست و احتیاج به تجهیزات خاصی نداره. خیلی جالبه!

http://theory.csail.mit.edu/~rivest/Rivest-TheThreeBallotVotingSystem.pdf

من که کفم برید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

دو سه روز پیش:

- سلام آقای مهندس!
- سلام بفرمایید.
- ببخشید میخاستم ببینم طرز ساختن ام دی اف چیه؟
- چی؟ ام دی اف؟
- آره میخاستم ببینم چجوری میسازنش.
- ام دی اف! هممممممم (به میزی که پشتش نشستم اشاره میکنم که از جنس ام دی اف هستش) راستش من نمیدونم چجوری میسازنش... منظورتونو متوجه نمیشم!
- همین که از توی ورد میسازن دیگه!
- اهان منظورتون پی دی اف اِ !!!
- (زنه ریسه میره) آهان آره همون پی دی اف رو میگم!

امان از هوای نفس... امان از هوای نفس...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

گرامافون یا دستگاه حبس صدا در زمان مظفرالدين‌شاه به ايران آمد و قدیمیترین صدای بجامانده از تاریخ ایران، صداي «مظفرالدين‌شاه قاجار» است. «جعفر شهري»  نویسنده کتاب پنج جلدی تهران قدیم مي‌نويسد: «صداي گرامافون  طولي نکشيد که باعث سروصدا و بلواها شد. اجامر (الواط) توسط مخالفان برآشفتند و آن ‌را همان خر دجال گمان آوردند که از هر موي بدن خرش يک صدا درمي‌آيد و مردم را به‌سوي خود کشيده، به جهنم مي‌برد. اما اين معارضه چندان نتوانست پائيده، شوق مردم، بر منع چربيده، دستگاه به کار افتاده، خاصه که صداي آوازخوان‌هايشان هم از آن به‌گوش مي‌رسيد.»
صدای مظفرالدین شاه را بشنوید و ببینید که چگونه خود را سایه خدا میداند:

                                    دانلود صدای مظرالدین شاه قاجار

"...تا حالا که... جناب اتابک اعظم از خدمات صادق و لایق شما....که چهل سال است که خدمت میکنید ، از همه خدمات شما راضی هستیم بخصوص این سه چهار ساله ای که در وزارت خودتان کار می کنید وانشالله عوض اینها را، همه را به شما مرحمت خواهیم فرمود و شما هم ابدا ذره ای در خدمات خودتون انشالله قصور نخواهید کرد و مرحمت ما را به اعلای درجه نعمت به خودتان بدانید. انشالله الرحمن بعد از چهار صد سال که خدمت می کنید امیدوار هستیم که همیشه خوب باشید و این خدماتی که به من میکنید، واسه مملکت ایران می کنید البته از خداوند او را ........بی ...... بی عوض نخواهد گذاشت. انشالله عوض او را هم خدا و هم سایه خدا که خودمان باشیم به شما خواهم داد و از خدمات همه وزرا هم راضی هستم و شما خدمات همه را حقیقتا خوب عرض می کنید و همه را به موقع عرض می کنید."

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

می گويند روزی "مريلين مونرو" نامه ای به "آلبرت اينشتن" نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو با هم ازدواج کنيم، بچه هايمان با زيبايی من و هوش و نبوغ تو، چه محشری می شوند. اينشتن هم در جواب نوشت: ممنون از اين همه لطف و دست و دلبازی خانم. واقعا هم که چه غوغايی می شود. ولی اين يک روی سکه است. فکر اين را هم بکنيد که اگر قضيه بعکس بشود، چه رسوايی بزرگی بپا می شود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

شاه فقط دوست داشت خبرهای خوب و خوشحال كننده را بشنود حتی اگر این مطلب دروغ محض باشد. رویا پردازی و دروغگویی از اوایل نخست وزیری هویدا سرعت گرفت و كم كم به اوج رسید. آرام آرام همه چیز صورت نمایشی به خود گرفت. یك بار داستانی را شنیدم که فرق بین رضا شاه و محد رضا شاه را خوب متوجه شدم:
موقعی كه اعلیحضرت فقید (رضا شاه) جهت بازدید به طرف اهواز در حركت بود یكی ازمسئولان محلی كه شنیده بود رضا شاه به درختكاری علاقه ی زیادی دارد دستور داد تعداد بسیاری از درختان نخل را بریده و از آبادان به محل عبور رضا شاه منتقل نمایند. سپس نخلها را در وسط بیابان بی آب وعلف به دنبال هم ردیف كرد تا رضا شاه از معبری كه میان نخل های بی ریشه و نمایشی آماده شده بود عبور نماید. رضا شاه كه كهنه سرباز دنیا دیده و هوشیاری بود متوجه مصنوعی بودن ردیف درختكاری شد. از همین رو از اتومبیل پیاده شد و به طرف یكی از نخلها رفت و به بهانه رفع خستگی و استراحت در زیر سایه درخت دست خود را به آن تكیه داد و سنگینی خود را روی تنه درخت انداخت. اما فشار رضا شاه منجر به سقوط درخت گردید! رضا شاه چند درخت دیگر را هم به این ترتیب آزمایش كرد و بعد دستورداد تا آن مسئول محلی را به جرم صحنه سازی و دروغ پردازی شلاق بزنند!
چندین سال بعد، چند ساعت قبل از بازدید محمدرضا از پایگاه یكم شكاری مهرآباد، فرمانده وقت پایگاه با هواپیما از نواحی جنوبی ایران گلدانهای پر از گل سرخ آورده و در چله زمستان كه برفی سنگین هم در تهران باریده بود این گلها را با گلدان در زیر خاك كرده بود! اما محمدرضا نه تنها سئوال نكرد كه در این زمستان سرد و در زیر این برف و یخبندان سنگین چطور این همه گل سرخ به گل نشسته است، بلكه فرمانده پایگاه را به سبب توجه به گلكاری تحسین و تقدیر نمود! بله فرق این پدر و پسر در این است كه در برابر رضا شاه كسی جرات نداشت دروغ بگوید و در مقابل محمدرضا كسی جرات ندارد حرف راست بزند!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

one of the best love songs i've ever heard:

Bic Runga – Sway

Don't stray
Don't ever go away
I should be much to smart for this
You know it gets the better of me
Sometimes
When you and I collide
I fall into an ocean of you
Pull me out in time
Don't let me drown
Let me down
I say it's all because of you
And here I Go
Losing my Control
I'm practicing your name
So I can say it to your face
It doesn't seem right

To look you in the eye
And let all the things you mean to me
Come tumbling out my mouth
Indeed it's time
Tell you why
I say it's infinitely true
Say you'll stay
Don't come and go
Like you do
Sway my way
Yeah I need to know
All about you
And there's no cure
And no way to be sure
Why everything’s turned inside out
Instilling so much doubt
It makes me so tired
I feel so uninspired
My head is battling with my heart
My logic has been torn apart
And now
It all turns sour
Come sweeten every afternoon
Say you'll stay
Don't come and go
Like you do
Sway my way
Yeah I need to know
All about you
Say you'll Stay
Don't come and go
Like you do
Sway my way
Yeah I need to know
All about you
Its all because of you
Its all because of you
Now it all turns sour
Come sweeten every afternoon
It's time
Tell you why
I say it's infinitely true
Say you'll stay 

Bic Runga: I wrote it while I was in Ireland. Before I went, while on my way to the airport, I noticed a bridge that had the word 'sway' written on it. I didn't understand how the person got up there to write the graffiti and why they wrote the word, but I just decided 'I like that word - that's the title of my next song.'

Download sway.mp3

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

چند روز پیش روز جهانی چپ دستها بود (۱۳ آگوست). همیشه از چپ دست بودنم احساس خوشایندی داشتم. بهر حال کیف میده جزو ۴ درصد مردم دنیا باشی. هر چند در طول دوران تحصیلم همیشه کتف درد داشتم. چون تمام صندلیهای یه نفره برای آدمای راست دست ساخته شده. بعضی وقتا مجبور بودم یه صندلی بزارم سمت چپم و دفترمو روی اون بذارم و بنویسم. اما یه راست دست از خود راضی میومد و  روی اون مینشت و مجبور میشدم دفتر دستکمو وردارمو بذارم رو صندلی خودم. بعضی وقتا هم یه پامو مینداختم رو اون یکی و دفترمو میذاشتم رو پام تا از درد کتفم یخورده کم بشه. در واقع این راست دستهای نامرد همه چی رو برا خودشون ساختن. مثل قیچی و چاقو و پوست کن و کلی چیزای دیگه. اما بعد از گذشت این همه سال هنوز از چپ دست بودنم خیلی خوشحالم. چون ۹۶ درصد آدماییکه این مطلبو میخونن نمیتونن لذت چپ دست بودن رو درک کنن...

چپ دستهای معروف دنیا:
چارلی چاپلین
تام کروز
آنجلینا جولی
نیکول کیدمن
ماریلین مونرو
جولیا رابرتز
بروس ویلیس
رابرت دنیرو
لئوناردو داوینچی
جیمی هنریکس
فیل کالینز
جرج مایکل
پل سیمون
جولیوس سزار
هنری فورد
جان اف کندی
پله
مارادونا
و از همه مهمتر پدربزرگ همسر گرامی!

و کلی آدم دیگه. باورتون نمیشه؟ اینم یه منبع معتبر از دانشگاه ایندیانا:
http://www.indiana.edu/~primate/left.html

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

چند دقيقه پيش سينما 4 فيلم زيباي Heaven با كارگرداني تام تايكور و فيلمنامه اعجاب انگيز كيشلوفسكي رو نمايش داد. فيلمي كه مدت زمان نمايشش ماكزيمم 1 ساعت بود و در حدود 30 الي 40 دقيقه از فيلم رو حذف كرده بودند! البته من وقتي فهميدم قراره اين فيلم رو نمايش بدن اول خيلي خوشحال شدم، چون انتظار نمايش يك همچين فيلم زيبايي رو از تلويزيون نداشتم، اما بعد از ديدن نسخه آش و لاش شده فيلم، يه مقدار دمق شدم! چون صحنه هايي رو از فيلم حذف كرده بودن كه واقعا آدم احساس ميكنه بهش توهين شده. ميدونيد من آدم غرغرويي نيستم ولي چه لزومي داشت صحنه غش كردن فيليپه و گرفتن دستش توسط فيليپو را حذف بكنن؟ در حاليكه چند سكانس بعد نشون ميده فيليپو توي رختخواب دستشو مشت كرده و داره بهش نگاه ميكنه! يا وقتي باباش ازش ميپرسه تو چت شده اون جواب بده ترسيدم، در حاليكه توي فيلم ميگه عاشق شدم! يا بعد از فرار از اداره پليس توي اون روستاي زادگاه فيليپه، وقتي پدر فيليپو بهشون ميرسه ميپرسه: آيا واقعا بهم علاقه داريد و اونها فقط ميگن بله. اما اين مكالمه هم كاملا حذف شده بود. و كلي حذفيات ديگه! توجه كنيد كه ميگم حذفيات چون از كلمه سانسور متنفرم! و فكر نميكنم مردم انقدر نديد بديد باشن كه با ديدن تماس دست يه زن و مرد حالي به حالي بشن! يا اصلا هم بشن چه اشكالي داره؟

بعضي وقتا با خودم ميگم اگه بدون حذفيات نميشه فيلمهاي خوب رو نشون داد بهتره اصلا نمايش داده نشن. ولي بعدا با خودم ميگم خب اشكال نداره! با حذفيات هم خوبه... مردم كه همش نبايد اخراجيها و چهارخونه ببينن!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

چند روز پیش سر ناهار علاقمند شدیم تا بین حقوق خودمون و بقیه کارمندای ... یه مقایسه ای انجام بدیم. اون روز 5 نفر بودیم:

ه.ز.
م.ن.
ا.ف.
ج.ر.
ن.ب.

فکر میکنید مجموعش چقدر شد؟ مجموع حقوقمون شد 590 هزار تومن!

مه دیه کار نمه کنم! ای شیه؟ ای کمه! مه تکلیفمه باید روشنا کنم! ای شیه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

سال 1370 - روز

-          الو سلام امشب بيا خونه ما يكي از بچه ها يه فيلم آورده بشينيم دور هم ببينيم.

سال 1370 – شب

-          حالا فيلمش چي هست؟

-          سلطان قلبها. فردين توش بازي كرده. ميگن خيلي قشنگه!

-          ايول بذار ببينيم. ببين اون پيچ كنار ويدئو رو يذره بچرخون تا تراك اش رو بگيره... خب خوبه خوبه صاف شد. (تلويزيون 14 اينچ به سختي صورت سياه سفيد فردين رو نشون ميده. صدا هم هي ميره و هي مياد.)

 

سال 1375

-          اي بابا تو كه هنوز ويندوز 3.1 داري! بيا اين سي دي ويندور 95 رو بگير نصب كن! خيلي محيطش قشنگه!

-          ويندوز 95؟ چجوريه؟ كار كردن باهاش راحته؟

-          آره بابا! تازه بعضي از سخت افزار ها رو خودش اتوماتيك نصب ميكنه!

-          جدي؟ مگه ميشه؟

-          آره بابا. وقتي نصبش كردم و رستارت شد خودش درايو سي دي راممو شناخت! اصلا هم درايور نخواست...

 

سال 1380

-          خوب مباركه! مباركه! اين هاردش چقده؟

-          هاردشو بالاترين هارد بازار انداختم. 13 گيگ ظرفيتشه.

-          جدي؟ 13 گيگ؟

-          آره بخدا! 130 هزار تومن فقط پول هاردش شد.

-          رمش چقده؟

-          رم هم ديگه 64 مگ انداختم كه فيفا 2000 روش راحت اجرا بشه.

 

سال 1385

-          اي بابا تو كه هنوز با ديال آپ وصل ميشي!

-          خب پس چكار كنم؟ مگه تو خودت چجوري وصل ميشي؟

-          من خونمون adsl دارم. تازه خط تلفن هم اشغال نميشه.

-          جدي؟ مطمئني خط اشغال نميشه؟ سرعتش چقده؟

-          سرعتش بستگي داره كدوم منطقه تهران باشي. منطقه ما از 64 داره تا 512.

-          جدي ميگي؟ 512؟ اونوقت چقدر بايد پول بدي؟

-          برا يه خط 128 تقريبا ماهي 20 هزار تومن.

-