|
|
|
|
|
این روزها کمتر حرف میزنم، آروم راه میرم، حتی پشت فرمون هم خیلی گار نمیدم! (هیجان) از صبح روز اون شنبه کذایی (23 خرداد) اینجوری شدم. همه اینجورین. یادمه اون روز صبح تو خیابون همه دمق بودن، همه آروم میرفتن، هیچ کی تو همت گاز نمیداد! چرا اون روز صبح هیچ پرچم ایران به دستی تو خیابونا نبود؟ چرا طرفداراش خوشحال نبودن؟ چرا نریختن تو خیابونا؟ اگه اون یکی برده بود خیابونا اون روز صبح انقدر سوت و کور بود... مگه خودتون چهار تا ابله نذاشتین جلومون گفتید به یکی شون رای بدین؟ خب ما هم به یکیشون رای دادیم دیگه! چرا مردمو مثل پشه میزنین؟ مردم پشه نیستن، بسه دیگه! من نمیتونم صحنه های کتک خوردن مردمو ببینم! به خدا نمیتمونم! هنوز جرات نکردم صحنه مرگ اون دخترک ندا رو ببینم یا صحنه مرگ اون یکی مرده یا حتی فیلم کتک خوردن هارو نمیتونم بیینم. فقط چند تایی عکس دیدم! طرف داره با آرامش و اعتماد به نفس میزنه! انگار داره تو سر سوسک میزنه! حتی وقتی سوسک میکشیم هم ممکنه یه ذره چندشمون بشه ولی اونا اینجوری نیستن... مگه چیکار کردین؟ از چی میترسین؟ دو هفتس همه چی قطعه! موبایل، تلفن خارج، اینترنت، ماهواره ... آخه چقدر ارباب حلقه ها ببینم؟ تو عید هم این همه فیلم نمیذاشتین! چرا مزخرف پخش میکنین؟ مردم بسیجیارو میزدن؟ مردم بانک آتیش زدن؟ مردم مسجد آتیش زدن؟ مردم تیر اندازی کردن؟ اگه مردم این همه کار کرده بودن که تا حالا حکومت عوض شده بود! برادر فصل الخطاب! یه زنگ میزدی رئیس بانک مرکزی میپرسیدی این طرف دروغ گفته یا نه! یا حداقل بهش میگفتی آمارهای واقعی رو از تو سایتش برداره! یا میتونستی از آقای جوادی آملی بپرسی که این واقعا گفته هاله نور یا نه! اصلا برام مهم نیست که گفته یا نه چون ممکنه واقعا اعتقادات ساده و سردستی داشته باشه و خب یه چیزایی دیده باشه! (داستان اسمال در نیویورک) اما خوب دروغ چرا؟ وقتی شبا صدای الله اکبر میشنوم میگم هنوز چند تا آدم امیدوار هست! خدایا این چهار سالو به خیر بگذرون... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه 1000 کیلومتر اون طرفتر توی یکی از کوچه پس کوچه های یه محله خلوت تو آبادان، یه ماشین بیاد جلو ازت آدرس بپرسه ببینی طرف همکار اتاق بغلی محل کارته چی میتونی بگی بجز اینکه: دنیا چقدر کوچیکه؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستی اومده بود خونمون و چند تا سوال خفن پرسید که به تمام دونسته ها و ندونسته های خودم بدگمان شدم. اون پرسید: And god created woman |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
بد پیچید جلوم! ظاهرش یه پراید پیزوری بود ولی خوب میومد! یه جوونکی پشتش بود که خوب گاز میداد. من تو لاین اول بودم، از پشت چسبوندم بهش. گفتم بالاخره این شیش میلیونی که بیشتر از پراید پول دادم باید یه جا به کار بیاد. یه لحظه لاین دوم خالی شد، لایی کشید رفت تو اون لاین، منم سریع جاشو تو لاین اول پر کردم. دنده دو شتاب خوبی داره، گاز دادم، دور موتور رفت رو ۵۰۰۰ سرعت رو ۶۰. حالا بغل دستش بودم! معلوم بود عصبیه که چرا رفته اون لاین. خیلی گاز میداد، حالا رفتم دنده سه، صدای موتور یه خورده افتاد. از بغل چسبونده بود بهم، میخاست از ترس اینکه بهم نماله لاینو خالی کنم که بیاد جام، آخه انگار همین لاین اول بهتر میرفت. اون لاین داشت کند میشد. حالا من جلوتر از اون بودم، گاز دادم. دور موتور رو ۵۵۰۰ سرعت رو ۹۰. دیگه ازش رد شده بودم! پل آزمایش باریکتر از اون بود که بخواد با لایی بازی بهم برسه. تو آینه میدیدمش، پیچید تو شیخ فضل الله جنوب. یه لبخند رضایت زدم و گفتم آفرین رخش من! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
A married man was having an affair with his secretary. One day they went to her place and made love all afternoon. Exhausted, they fell asleep and woke up at 8 PM. The man hurriedly dressed and told his lover to take his shoes outside and rub them in the grass and dirt. He put on his shoes and drove home. 'Where have you been?' his wife demanded. 'I can't lie to you,' he replied, 'I'm having an affair with my secretary. We had sex all afternoon.' She looked down at his shoes and said: 'You lying bastard! You've been playing golf!' |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر نمیتوانیم به اندازه کافی خویشتندار باشیم، اگر تنها پس از شنیدن چند کلمه تند درباره شخصیت یا دستاوردهایمان به گریه می افتیم، دلیل آن ممکن است این باشد که تایید دیگران بخش مهمی از قابلیت ما برای اعتقاد به حقانیت خودمان را تشکیل میدهد. ما احساس میکنیم که حق داریم عدم محبوبیت را نه فقط به خاطر دلایل علمی یا پیشرفت و بقا، بلکه به این دلیل جدی بگیریم که مورد تمسخر یا انتقاد قرار گرفتن، نشانه روشنی از گمراهی ماست... از کتاب "تسلی بخشیهای فلسفه" - دوست خوبم رضا! به خاطر این کتاب عالی که به من هدیه دادی متشکرم... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
- یک روز عصر میدان امام حسین - راسته لباس نظامی فروشیا سعی میکنم یه کم نمک بریزم: سلام داش! ما کارت پایان خدمتو گرفتیم! اومدیم لباسمونو برفوشیم! یه نفر بغل دستم داشت پوتین امتحان میکرد. یه نگاه پر افسوسی بهم کرد که فهمیدم چس ماه خدمته! سعی کرد نگاهش حالت نگاه آدمای عاقل اندر سفیه باشه که مثلا خیلی بی مزه ای! ولی ۲۰ ماه شوخی نیست! هر چقدر هم شوخیم بی مزه باشه... بعد ۴-۵ تا مغازه بالا پایین کردن و چک و چونه زدن بالاخره ۳ دست لباس نو نیرو زمینی و کاپشن و کلاه و پوتین و آرم و علائم و غیره همرو با بدبختی فروختم ۵ هزار تومن! این سربازی حتی لباساشم بی ارزشه! حالا موندم با حقوق ماه آخرم چیکار کنم؟ ۲۹۸۰۰ تومن! میشه باهاش یه قاقالیلی خرید؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
تنبیه یعنی چی؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
نزدیکترین ستاره به زمین (بعد از خورشید) آلفا قنطورس است با ۴ سال نوری فاصله. ۴ سال نوری مسافتیست در حدود عدد ۱۳ به اضافه ۱۵ صفر جلوی آن به متر! و تازه این نزدیکترین ستاره است! . . . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
دختره وایساده بود اون طرف. چند نفر اومده بودن جلو داشتن سوالای چرت و پرت میپرسیدن ولی اون جلو نمیومد. یکی میپرسید استاد چند تا سوال میدین؟ اون یکی میگفت استاد سوالاتون سخته؟ یکی دیگه دراومد که اگه جزوه رو بخونیم کافیه؟ اما اون جلو نمیومد... بعد که همه سوالای مزخرف تموم شد و از کلاس اومدم بیرون اون دختره اومد جلو. سون پنسل (همون هفت قلم خودمون) آرایش کرده بود. معلوم بود داره سعی میکنه نازکتر از صدای طبیعیش حرف بزنه: - استاد ببخشید میخواستم ببینم میشه برای من یه چند جلسه کلاس خصوصی بذارین؟ - خانم این درس احتیاج به کلاس خصوصی نداره. درس راحتیه. (مبانی کامپیوتر که توش میگن dos مخفف چیه و انواع ویندوزها کدامند و از این اراجیف) - آخه من خیلی ضعیفم تو این درس. اگه درسو بیفتم مامانم خیلی ناراحت میشه. - خب بیشتر درس بخونین که ایشون ناراحت نشن. - آخه استاد من از کرمانشاه اومدم تهران. تو تهران خونه گرفتم الان هم تنهام... - خب - آخه استاد تنهایی درس خوندن خیلی سخته (اینجا که رسید دیگه صداش از حالت نازک اول خارج شده بود و صدای طبیعی خودش بود) - خیلیا تنهایی درس میخونن - استاد حالا نمیشه یه جلسه کلاس بذارین. میخام با طرز سوال دادن شما آشنا بشم! - نه واقعا این درس کل جزوش ۳۰-۴۰ صفحه بیشتر نمیشه. خیلی هم راحته درسش (یه نفر روی شونه چپم گفت: ای بابا حالا یه جلسه که چیزی نمیشه! حالا تو برو ولی نمره واقعی خودشو بهش بده.) - استاد... (با لحن عشوه یه دختر لوس ۱۸ ساله بخونین) - ببخشید من کلاس دارم باید برم. امان از هوای نفس... امان از هوای نفس... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
یه استادی داشتیم که هر وقت صحبت از فرار مغزها میشد میگفت فرار مغزها دیگه قدیمی شده الان فراره آقا فرار! همه دارن میرن... میکانیک شوفر بقال آشپز بی سواد با سواد...
یه نیگاه به دور و برم میندازم میبینم انگار واقعا خبریه و ما بی خبریم. تو یکی دو سال گذشته یه عالمه از دوستان و اطرافیان رفتن یا دارن میرن: آرش ا. رفت امریکا. و خیلیهای دیگه که الان یادم نیست. واقعا قراره چه اتفاقی تو این مملکت بیفته؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
یادداشتی به دستم رسید که برگی از تقویم سال جاری بود به تاریخ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۷ و رویش شعری از خیام نوشته شده بود:
در خواب بدم مرا خردمندی گفت کز خواب کسی را گل شادی نشکفت ۲۷ اسفند ۱۳۸۷ کجا خواهیم بود؟ خوابیم یا بیدار... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
این جماعت شوفرهارو جون به جونشون کنی آخر سر میان سراغ کمر و زیر کمر. دیروز با راننده اداره رفتیم بیرون. یه سبیل از بنا گوش در رفته تو ماشین بغلی نشسته بود. این جناب راننده تا طرفو دید حداقل ۷ تا داستان درباره سبیل گفت و ۵۰ تا کتاب نام برد که درباره سبیل بودند و آخرسر هم از خاطرات تیمور لنگ گفت که وقتی لشگرکشی میکنه هند اونجا به هندیای سبیل دراز میگه مردی به سبیل نیست و داستان رشادتاشو تو هند گفت و خلاصه کف بر شدیم از معلومات و اطلاعاتش. تو مملکتی که هیات علمیاش نمیدونن کتاب چیه طرف اندازه موهای سرش کتاب خونده بود. اما آخرش نذاشت موضوع به خوبی ختم به خیر بشه و یه خاطره خوش ازش تو ذهنمون بمونه و آخرسر موضوع رو کشوند به ایرج میرزا و چند تا ازون شعرای کاف دارش خوند و خلاصه همرو مستفیض کرد! واقعا این شوفر جماعت هم دنیایی دارن... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
به به چه عکسایی...
بلندترین بادگیر یزد (و در نتیجه بلندترین بادگیر دنیا) - عمارت دولت آباد
پیرترین سفالساز میبد
حمام خان در یزد
هتل پارسیان یزد
محوطه کاخ سعد آباد
چشممان به جمال اصل یکی از آثار دالی در موزه هنرهای زیبا روشن شد.
عقاب کوه در تفت
لاک پشتهای هورنی پارک ساعی!
روستای اسلامیه در تفت
عمارت شمس العماره در مجموعه کاخ گلستان - تا چند سال بلندترین بنای تهران بود!
شرمگین اثر استاد فرشچیان - موزه فرشچیان |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
مراسم آموزش راههای مبارزه با تخلیه اطلاعات از طریق تلفن و موبایل در اداره برگزار گردید و آقای دکتر ... از دانشگاه ... راههای مبارزه با دشمن رو توصیف کردند. ایشان میگفتند: آقای فلانی که آدم مهمی بودند البته خیلی هم آدم خوبی بودندا ولی یه دختر ۱۷-۱۸ ساله داشتند که البته دختره هم خیلی دختر خوبی بوده ولی خب یه موبایل داشته بعد رفته حموم خب لخت شده دیگه شما بری حموم لخت نمیشی؟ بعد که از حموم اومده بیرون البته خیلی دختر خوبی هم بوده ها ولی دشمن به طریق تله متریک وصل شده به موبایلش و ازش فیلم گرفته! بعد هم اون فیلم رو از همون طریق تله متریک از رو موبایلش منتقل کرده و به همین طریق از پدرش اخاذی کرده! خلاصه خیلی مواظب موبایلتون باشید. موبایل دوربین دار خیلی خطرناکه! وقتی میرید خونه موبایلو جوری بذارین که نتونه حرکت کنه بیاد بالا شروع به فیلم برداری کنه! مثلا یه کلاهی چیزی بذارین روش! البته این موبایل من دو طرفش دوربین داره! ولی شما خیلی مواظب باشین... جل الخالق! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
گوگل یک مسابقه طراحی کرده و ۱۵ میلیون دلار جایزه به اولین گروهی میده که بتونن تا سال ۲۰۱۴ به ماه سفر کنن و حداقل ۵۰۰ متر روز سطح ماه حرکت کنن و از انجا با زمین ارتباط تصویری برقرار کنن. همچنین ۵ میلیون دلار هم جایزه به گروهی میده که بتونن آثار اولین سفر انسان به ماه رو روی سطح اون پیدا کنن و از اونجا به زمین فیلم و عکس مخابره کنن. میدونین که ماه به خاطر نداشتن جو و در نتیجه عدم وجود باد و طوفان و همینطور عدم بارندگی هیچ وقت سطحش دچار فرسایش نمیشه و اگه سفر آمریکاییها تو سال ۱۹۶۹ به ماه واقعا حقیقت داشته باشه محل فرود سفینه اونها و همینطور رد پای آرمسترانگ و اون یکی همراهش که الان اسمش یادم نیست تا قرنها روی سطح ماه باقی میمونه و هیچ وقت دچار فرسایش نمیشه. تا حالا ۱۰-۱۲ شرکت مختلف تو این مسابقه ها ثبت نام کردن و صلاحیت بعضی از اونها هم توسط گوگل تایید شده.
پی نوشت: تا حالا توجه کردید که وقتی از دستگاههای عابر بانک پول میگیرید موقعی که داره پولو به شما تحویل میده عکس دلار امریکا رو میندازه و زیرش مینویسه: لطفا پول خود را بردارید! مرگ بر آمریکا!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
Woody Allen says: In my next life I want to live my life backwards. You start out dead and get that out of the way. Then you wake up in an old people's home feeling better everyday. You get kicked out for being too healthy, go collect your pension, and then when you start work, you get a gold watch and a party on your first day. You work for 40 years until you're young enough to enjoy your retirement. You party, drink alcohol, and are generally promiscuous, then you are ready for high school. You then go to primary school, you become a kid, you play. You have no responsibilities, you become a baby until you are born. And then you spend your last 9 months floating in luxurious spa like conditions with central heating and room service on tap, larger quarters every day and then Voila! You finish off as an orgasm... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
پایان ترم که میشه به دانشجوهام میگم توی برگشون چیزی غیر از مشخصاتشون و جواب سوالاشون ننویسن. چون وجود نوشته های التماس آمیز و درخواست نمره و اینجور چیزا به نفع هیج کس نیست و دست منو برای کمک به اونا میبنده. ولی گوششون بدهکار نیست! این ترم بچه ها تو درس ریاضی عمومی دیگه حسابی ترکوندن و چیزایی نوشتن که بعضیاش حتی دل بی رحم ترین افراد رو هم به رحم میاره. یکیشون که خواسته مثلا مودب باشه نوشته: |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از دوستان لطف کرده و برایمان اس ام اس فرموده اند:
در باغ دلم گرد جنون میریزی سر سبز ترین گیاه این جالیزی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
مغازه سر کوچمون - سلام آقا یه بسته پودر لباسشویی بدین لطفا (فروشنده یه ۷-۸ ثانیه ای نیگام میکنه) - یه دونه میتونم بهت بدم! بدم؟ - آره منم یه دونه میخاستم. - آی پسر یه دونه ازون پودرا بیار! (پسر ه یه چند ثانیه ای به من نیگاه میکنه و احساس میکنم از تصمیم اوستاش معجبه! میره ازون زیر میرا یه بسته پودر میاره) - بفرمایید. شد ۸۰۰ تومن - بفرمایید (یه دو هزاری) - پودر گرون شده ها فکر نکنی زیاد حساب کردم. - باشه! (با خودم میگم مگه ۸۰۰ تومن زیاده؟) وقتی میام خونه رو جعبه رو میخونم. زده ۳۳۰ تومن! نامرد ۲.۵ برابر حساب کرده. همون لحظه تو تلویزیون دارن با یه نفر تو فورشگاه شهروند مصاحبه میکنن: - آقا پودرو چند خریدی؟ - ۳۳۰ تومن! وقتی احساس میکنی سرت کلاه رفته چه حسی پیدا میکنی؟ مهم نیست طرف چند تومن کلاه گذاشته باشه. مهم اینه تورو شاسکول حساب کرده باشه... خیلی حالم گرفتس! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
اتوبوس قزوین - تهران ساعت 4:30 بعد ازظهر روز پنجشنبه. درست پشت سر شوفر نشسته ام. اطراف شوفر پر از زلم زیمبو است، عکس هنر پیشه ها، عروسکای جورواجور، موی مصنوعی، گل خشک شده، دو کلاه کوچک کابویی و کلی خرت و پرت دیگر. شاگرد شوفر هر 20 دقیقه یکبار برای شوفر چای میریزد. اطراف جاده از برف سفید است. بغل دستم جوانکی 15-16 ساله نشسته است. کمی چرت میزنم. نزدیک کرج شده ایم. چند نفر پیاده میشوند. دیگر بیدار شده ام. جوانک مرا زیرچشمی میپاید. به او نگاه میکنم، میپرسد بچه تهرانی؟ با اشاره سر میگویم آری. - تهران کجا کار گیر میاد؟ - کار؟ چه کاری؟ - هر کاری. - هر کاری که نمیشه، چه کاری بلدی؟ - هر کاری، ساندویچی، کارگری. - همممممم، خب نمیدونم تو روزنامه ها بگرد. - روزنامه؟ مثلا کجاها بیشتر کار هست؟ - من نمیدونم، خب یه سر برو تو بازار بگرد. - الان این اتوبوس میبره تو خود شهر؟ - آره. تا حالا تهران نیومدی؟ - نه. مغازه ها تا چند بازن؟ - تا هشت و نه هستن. اخه کی بهت گفته بیای تهران؟ - چند تا از دوستام اومدن میگن کار هست. - اهل کجایی؟ - اهل دهاتم. (به دستاش نگاه میکنم. راست میگه، دستاش خیلی زمخته.) - خب تو الان کجا میخای بری تو این سرما؟ (فقط یه پیرهن تنشه و یک کاپشن نازک) - بالاخره یجا میرم. چند دقیقه بعد اتوبوس میرسه به پل جناح و من بلند میشم که پیاده شم. وقتی از جام بلند میشم بهش میگم خدافظ ولی اون فقط به من نگاه میکنه... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز سر کلاس درس مبانی کامپیوتر در حال تدریس تبدیل مبناها بودم و از خنگی و بلاهت دانشجوها در عجب بودم که چطور هنوز توی جمع اعداد مشکل دارن. بعد از پایان کلاس نظافت چی جوونی که دیده بودم داره پشت در کلاس رو الکی هی جارو میزنه اومد پیشمو گفت: ببخشید استاد رادیکال منفی دو در مبنای دو چی میشه؟ من اول یخورده سرمو خاروندم و سعی کردم با پیچوندنش بگم: خب رادیکال دو رو اول محاسبه میکن بعد یه عدد اعشاری میشه که میبریش به مبنای دو. اما اون که باهوشتر از این حرفا بود گفت: نه من رادیکال دو رو خودم بلدم، رادیکال منفی دو رو میخام. آخه تو کتاب دکتر شهشهانی خوندم نوشته بود اعداد موهومی رو میشه برد به مبنای دو! من هم که اصلا جوابو نمیدونستم گفتم ایشالا هفته بعد جوابو بهت میگم چون الان دیرم شده و باید برم! اون روز همش یاد فیلم گود ویل هانتینگ بودم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
Jules: What does Marcellus Wallace look like? |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
در ساحل Zadar در کرواسي ابزار موسيقي عجيبي قرار داره که نوازنده اش کسي نيست جز امواج دريا! این اولين ارگ دنياست که به وسيله دريا نواخته ميشه. لوله هاي اين ارگ در زير پلکان بتوني قرار گرفته. امواج با برخورد به اين لوله ها و دميدن هوا به اونها اصوات تصادفي ولي هارمونيکي ايجاد ميکنند. صداي اين امواج بسته به شدت و سرعت و بزرگي اونها نت هاي متفاوتي رو ايجاد ميکنه.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
كوچيكتر كه بودم خيلي تحت تاثير حرفاي معلم ديني و معارف اسلامي قرار ميگرفتم. اكثر شون ميگفتند موسيقي خيلي بده! مخصوصا موسيقي غربي. چون موسيقي اونها از نوع غناييه و باعث ميشه حركات خلاف شرع از آدم سر بزنه! حتي يه بار يكيشون يه نوشته از امام خميني نشونمون داد كه نوشته بود: "موسيقي مطلقا حرام است." اما براي من مقاومت خيلي سخت بود. اون موقع يه نوار خارجي دستم اومده بود كه روزي چند بار بهش گوش ميدادم. هر چند اون موقع هيچي انگليسي بارم نبود، اما انقدر گوشش كرده بودم كه بدون اينكه بفهمم چي ميگه همه آهنگو ميخوندم. تا اينكه چند سال بعد با حدس زدن قسمتي از آهنگ و ساعتها سرچ تو اينترنت پيداش كردم و چه لذتي داشت! بعضي وقتا برآورده شدن آرزوهاي كوچيك دوران نوجووني خيلي لذت بخشه! الان پس از گذشت چندين سال از اون روزها هنوز هم چيزي جاي موسيقي رو برام پر نميكنه. حتي متوجه شدم كه سر تدريس درس مباني كامپيوتر هم همش از برنامه هاي پخش موسيقي مثال ميزنم. الان دارم اينو گوش ميدم: The 3rd and the mortal – Salva me و اگه هفته اي چند بار اينجا نرم شب خوابم نمي بره: D:\music\mp3\... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
ران رایوست مخترع md2، md4، md5 و الگوریتم RSA و چندین الگوریتم رمزنگاری دیگه، یک الگوریتم رای گیری اختراع کرده که توی اون: - رای هر رای دهنده مخفی میمونه و کسی نمیتونه از رای فرد دیگری اطلاع پیدا کنه. این الگوریتم به گونه ای اختراع شده که به راحتی بر روی کاغذ قابل اجراست و احتیاج به تجهیزات خاصی نداره. خیلی جالبه! http://theory.csail.mit.edu/~rivest/Rivest-TheThreeBallotVotingSystem.pdf من که کفم برید! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
دو سه روز پیش:
- سلام آقای مهندس! امان از هوای نفس... امان از هوای نفس... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
گرامافون یا دستگاه حبس صدا در زمان مظفرالدينشاه به ايران آمد و قدیمیترین صدای بجامانده از تاریخ ایران، صداي «مظفرالدينشاه قاجار» است. «جعفر شهري» نویسنده کتاب پنج جلدی تهران قدیم مينويسد: «صداي گرامافون طولي نکشيد که باعث سروصدا و بلواها شد. اجامر (الواط) توسط مخالفان برآشفتند و آن را همان خر دجال گمان آوردند که از هر موي بدن خرش يک صدا درميآيد و مردم را بهسوي خود کشيده، به جهنم ميبرد. اما اين معارضه چندان نتوانست پائيده، شوق مردم، بر منع چربيده، دستگاه به کار افتاده، خاصه که صداي آوازخوانهايشان هم از آن بهگوش ميرسيد.» صدای مظفرالدین شاه را بشنوید و ببینید که چگونه خود را سایه خدا میداند: دانلود صدای مظرالدین شاه قاجار "...تا حالا که... جناب اتابک اعظم از خدمات صادق و لایق شما....که چهل سال است که خدمت میکنید ، از همه خدمات شما راضی هستیم بخصوص این سه چهار ساله ای که در وزارت خودتان کار می کنید وانشالله عوض اینها را، همه را به شما مرحمت خواهیم فرمود و شما هم ابدا ذره ای در خدمات خودتون انشالله قصور نخواهید کرد و مرحمت ما را به اعلای درجه نعمت به خودتان بدانید. انشالله الرحمن بعد از چهار صد سال که خدمت می کنید امیدوار هستیم که همیشه خوب باشید و این خدماتی که به من میکنید، واسه مملکت ایران می کنید البته از خداوند او را ........بی ...... بی عوض نخواهد گذاشت. انشالله عوض او را هم خدا و هم سایه خدا که خودمان باشیم به شما خواهم داد و از خدمات همه وزرا هم راضی هستم و شما خدمات همه را حقیقتا خوب عرض می کنید و همه را به موقع عرض می کنید." |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||