|
|
|
|
|
3 * 37 = 111 111.111.111 * 111.111.111 = 12.345.678.987.654.321 1 * 9 + 2 = 11 1 * 8 + 1 = 9 12 * 8 + 2 = 98 123 * 8 + 3 = 987 1234 * 8 + 4 = 9876 12345 * 8 + 5 = 98765 123456 * 8 + 6 = 987654 1234567 * 8 + 7 = 9876543 12345678 * 8 + 8 = 98765432 123456789 * 8 + 9 = 987654321 |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت گفت که ای چشم و چراغ همه شيرين سخنان تا کی از سيم و زرت کيسه تهی خواهد بود؟ بنده من شو و برخور ز همه سيم تنان - حضرت حافظ - |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
يکی بود يکی نبود. غير از خدای مهربون هيچ کس نبود. يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت: عزيزم چند روزه مادر بزرگت موبايلش و جواب نميده هرچی SMS هم براش ميزنم باز جواب نميده online هم نشده چند روزه نگرانشم. چند تا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر ببين حالش چطوره. شنل قرمزی گفت: مامی امروز نميتونم قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی. مادرش گفت: يا با زبون خوش ميری يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه! شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه باشه ميرم فقط خاستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين! مادرش گفت: زود برگرد قراره خانواده دکتر ارنست بيان می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون. شنل قرمزی گفت: من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد! يا رابين هود يا هيچ کس فقط اون و می خوام! شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه. بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه. شنل: حنا کجا ميری ؟ حنا: وقت آرايشگاه دارم امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن! شنل: ای نا کس حالا تنها میپری ديگه! حنا: تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن! شنل: حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟ حنا: آره با لوک خوشانس ميان! شنل: برو دختره ... (به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش) شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده. پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره! ماشينا جلوش نگه ميداشتن ميره جلو سوارش ميکنه. شنل: تو که دختر خوبی بودی نل! نل: ای خواهر دست رو دلم نذار که خونه. با اون مرتيکه راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون... شنل: اون که هاج زنبور عسل بود! نل: حالا گير نده! وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش. اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون. شنل قرمزی: نگاه کن اون رابين هود نيست کيف اون زن رو قاپيد؟ نل: آره خودشه مگه خبر نداشتی؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی! جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن! شنل قرمزی: عجب!!!!!! نل: اون دو تا رو هم ببين پت و مت هستن! سر چهارراه دارن شيشه ماشين پاک می کنن. دخترک کبريت فروش هم چهارراه پائينی داره آدامس ميفروشه! شنل قرمزی: چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ؟ نل: به خودت نگاه نکن مادرت رفت زن آقای پتيبل شد! بچه مايه دار شدی بقيه همه بدبخت شدن. بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن! ما هم مجبوريم واسه گذران زندگی اين کارا رو بکنيم... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
حتما همتون فینال جام جهانی رو دیدین و اون ضربه استثنایی زیدان رو در پایان بازی مشاهده کردین. در رابطه با اون اتفاق چند تا موضوع و سوال برام پیش اومده که اینجا مطرح میکنم:
۱- وقتی تمام مردم دنیا این حرکت رو محکوم کردند چرا بعضیا تو ایران از زیدان تشکر کردند و حتی بعضی افراد احمق براش نامه سرگشاده فرستادند؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
... I Love You
English - I love you Afrikaans - Ek het jou lief Albanian - Te dua Arabic - Ana behibak Arabic - Ana behibek Armenian - Yes kez sirumen Bambara - M'bi fe Bangla - Aamee tuma ke bhalo aashi Belarusian - Ya tabe kahayu Bisaya - Nahigugma ako kanimo Bulgarian - Obicham te Cambodian - Soro lahn nhee ah Cantonese Chinese - Ngo oiy ney a Catalan - T'estimo Cheyenne - Ne mohotatse Chichewa - Ndimakukonda Corsican - Ti tengu caru Creol - Mi aime jou Croatian - Volim te Czech - Miluji te Danish - Jeg Elsker Dig Dutch - Ik hou van jou Esperanto - Mi amas vin Estonian - Ma armastan sind Ethiopian - Afgreki' Faroese - Eg elski teg Farsi - Doset daram Filipino - Mahal kita Finnish - Mina rakastan sinua French - Je t'aime, Je t'adore Frisian - Ik hâld fan dy Gaelic - Ta gra agam ort Georgian - Mikvarhar German - Ich liebe dich Greek - S'agapo Gujarati - Hoo thunay prem karoo choo Hiligaynon - Palangga ko ikaw Hawaiian - Aloha Hebrew - Ani ohev otah Hebrew - Ani ohev et otha Hiligaynon - Guina higugma ko ikaw Hindi - Hum Tumhe Pyar Karte hae Hmong - Kuv hlub koj Hopi - Nu' umi unangwa'ta Hungarian - Szeretlek Icelandic - Eg elska tig Ilonggo - Palangga ko ikaw Indonesian - Saya cinta padamu Inuit - Negligevapse Irish - Taim i' ngra leat Italian - Ti amo Japanese - Aishiteru Kannada - Naanu ninna preetisuttene Kapampangan - Kaluguran daka Kiswahili - Nakupenda Konkani - Tu magel moga cho Kordi - khoshem-a pet te Korean - Sarang Heyo Latin - Te amo Latvian - Es tevi miilu Lebanese - Bahibak Lithuanian - Tave myliu Malay - Saya cintakan mu / Aku cinta padamu Malayalam - Njan Ninne Premikunnu Mandarin Chinese - Wo ai ni Marathi - Me tula prem karto Mohawk - Kanbhik Moroccan - Ana moajaba bik Nahuatl - Ni mits neki Navaho - Ayor anosh'ni Norwegian - Jeg Elsker Deg Pandacan - Syota na kita!! Pangasinan - Inaru Taka Papiamento - Mi ta stimabo Persian - Doo-set daaram Pig Latin - Iay ovlay ouyay |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل می شود. پس از دو ماه، نامه ای ازنامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون: "روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جداکن و بقیه را به من برگردان!" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او میخواست مزرعه سیب زمینیاش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامهای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل میشد. من میدانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی. دوستدار تو پدر پیرت. چند روز بعد پيرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن! من آنجا تعدادي اسلحه پنهان کردهام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی به آنجا رفتند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحهای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و جريان از چه قرار است؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینیهایت را بکار، این تنها کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم. نتیجه اخلاقی: هیچ مانعی در دنیا براي انجام كارها وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید میتوانید آن را انجام بدهید. مانع ذهن است. نه اینکه شما تنها يا دور هستید. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
علی ای علی ی دائی، تو چه آفتی خدا را دل اگر خوره شناسی، به رخ همين علی بين مرو ای گدای ميدان، ز پی ی گدائی گُل تو مگر ولی ی توپی، وَ فقيه فوتبالی ره و رسم رهبری را، ز کدام علی گرفتی تو نه اکبری، علی جان، نه چو رهبری، علی جان تو بزرگ وقهرمانی، یَل سابقاً جوانی بنشين کنار و بو کن ، گل ِ گلمحمدی را برو با علی ی پروين، قدمی بزن صفا کن نظری به باقری کن، که جوانترست اگرچه؛ تو که گلزن قديمی، چو پدربزرگ ِ تيمی بنشين به عشق تيمت، سر نيمکت و گليمت نه برو پی برانکو، نه بشو اسير رهبر اگرت توان نباشد، که روی به راه تختی و حقيقت اينکه هادی، همه ماجرا نداند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد- بخور، يه ذره بخور ديگه. زن- نه دوست ندارم، حالم بد ميشه. مرد- بخور، به خدا تميزه تازه شُستمش! زن- ميگم دوست ندارم، اصرار نکن. مرد- حالا تو بخور، اگه بخوري من حال ميکنم. زن- اگه نخورم چي؟! مرد- دِ بخور ديگه، اين همه واسش توي حموم زحمت كشيدم كه تميز شه تا تو بخوريش، تو بخور، جاي دوري نميره، بخور عزيزم. زن- خوب آخه بدم مياد، چِندِشم ميشه، اصلاً از تصور اينكه بزارمش توي دهنم حالم بد ميشه، ميترسم دلم درد بگيره آخه. مرد- نه نترس، اولش اينطوريه، يه خورده كه بخوري عادت ميكني، بيشتر زنها ميخورن چرا چيزيشون نميشه پس؟ زن- غلط کردن بقيه زنها، من با بقيه فرق دارم! مرد- حالا تو هم بخور که مثل بقيه بشي، آفرين خوشگلکم. بخور عزيزم. زن- اگه يک کمي نمک بهش بزني شايد بخورم. مرد- چشم عزيزم نمک هم ميزنم، بيا اينم نمک. زن- ببين ميدوني چيه من اصلاً دلم بَرنميداره بخورم. بيا و از خيرش بگذر، من بُخورش نيستم، بابا صد دفعه گفتم به جاي كلهپاچه، حليم درست كن صبحانه بخوريم. خوب خوشم نميياد. ميگي چيكار كنم؟!! مرد- اصلاً نميخوري نخور! به ... چپ سرِنديپيتي، همش رو خودم ميخورم. تو هم ...... گُشنه كه بموني حاليت ميشه يه من دوغ چقدر پنير ميده!! نتيجه گيري اخلاقي: اگه تو يه جوراي ديگه فكر كردي، مطمئن باش كه مشكل اخلاقي داري. در اولين فرصت خود تو به يه روانكاو معرفي كن! نتيجه گيري عاطفي: بابا خوب دوست نداره بخوره يه چيز ديگه بهش بدي كه دوست داره!!!!!!! نتيجه گيري فمينيستي: مرد غلط ميكنه روي حرف زنش حرف بزنه! اصلاً مرد غلط ميكنه حرف بزنه!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
1. هیچ چیزی به آن آسانی که به نظر میرسد نیست. ● قانون جاده باز مورفی: ● قوانين عشق مورفي |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
يک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشين پونتياکش میکوبيد که بره خونه زن مسنی رو ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود. جو میتونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: "من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم." زن گفت: "من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود." وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد: "من چقدر بايد بپردازم؟" و جو به زن چنين گفت: "شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بودهام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا میخواهی که بدهيت رو به من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که میبايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پيشخدمت رو نمیدانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو میخوند: "شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بودهام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت: "همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||