|
|
|
|
|
يك ژاپنی بعد از 15 سال به يك سوسک ياد ميده كه با چوب غذا بخوره بد اون رو مياره تو ميدان تا به مردم نشان بده مردم هم دور تادور ميايستن تا نگاه كنند يك تركه داشته از اونجا رد ميشده ميبينه همه عقب وايستادن و يك سوسک هم اون وسط هست ميره با پا سوسکرو له ميكنه ميگه اخه سوسک هم ترس داره? خروسه به مرغه ميگه: نوک ميدي؟ مرغه با عشوه ميگه نه! خروسه ميگه به جهنم با خودکار مينويسم. زن رشتي با عچله به مطب دکتر زنان برميگرده و مي گه: ببخشين من شورتم رو اينجا جانگذاشتم؟ منشی مي گه: نه. زنه مي گه: پس حتما توي دندون پزشکي جا گذاشتم! غضنفر برا خريد عروسي ميره كفش فروشي، به كفاشه ميگه يه كفش عالي ميخوام. كفاشه ميگه: يه كفش بهت ميدم تو كل ايران لنگه نداره! غضنفر داد ميكشه: آخه مرد حسابي با يه لنگه كفش كه جلو مهمونا آبروم ميره! به ترکه می گن مشتی آخرش دخترت رو به کی دادی؟ می گه غریبه نیست، دامادمونه! تركه دو دستش به كمر وايساده بود تو اتوبوس! ازش ميپرسن چرا دست به كمر وايسادي؟ يه نگا ميكنه پايين و ميزن تو سرش: واي پس هندونه هام كوش! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
تو چطور تونستی بدونی که خدا هستی؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
در سال 1990 در دانشگاه سوربن تدريس مي كردم. روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي، سوالي مطرح كرد: استاد، شما كه از جهان سوم مي آييد، لطفا به من بگویید جهان سوم كجاست؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود. من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. پروفسور محمد حسين |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
جنگ لبنان ظاهرا دیروز تمام شد و اموروز هم اتوبوسها و مترو به شکرانه پیروزی حزب الله مردم را رایگان جابجا میکردند. بگذریم از اینکه آیا واقعا حزب الله پیروز شده است یا نه؟! خود مقوله جنگ موضوعی است که مدتهاست ذهنم را درگیر خود کرده است. جنگ؛ تصوير حیوانیترین خصلت پنهان آدمی است. « حمله » یا « دفاع » مهم نیست، مهم خشونتی است که در پیِ تنفر یک انسان از انسان دیگر بروز پیدا میکند، از هابیل و قابیل گرفته تا امروز. همهی ما اخبار روز را دنبال میکنیم؛ از پیشرویها و پسرویها آگاه میشویم، آمار کشتههای نظامی و غیر نظامی را میشنویم، اما گاهی اوقات فراموش میکنیم « کشته » یعنی مردنِ یک انسان به دست انسانی دیگر. درک و هضم این نکته برای من راحت نیست! اگر به واقع، انسان را با تمام رموز و پیچیدگیهای خلقتاش محور قرار بدهیم، حول این محور دنیایی از خاطرهها، احساسات، متعلقات و ارتباطات وجود دارد که به واسطهی یک گلوله یا ترکش، خط بطلانی به تمامی آنها کشیده میشود... جنگ؛ تنها تجربهی تلخ و وحشتناکی است که از آن عبرت نمیگیریم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت: من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم. حدود يک هفته بعد، Vikki پيش مسعود آمد و گفت: از وقتي که مادرت از اينجا رفته، قندان نقره اي من گم شده، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد؟ مسعود گفت: خب، من شک دارم، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد. او در ايميل خود نوشت: مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان نقره ای Vikki را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد. اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده. با عشق، مسعود. روز بعد، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود: پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري! و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري. اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر تو در تختخواب خودت مي خوابيدی، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بودی! با عشق، مامان. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
راستی اولین حق مسلم ما چیه؟ دومیش؟ سومیش؟ چهارمیش؟ ... ! انرژی هسته ای چندمیشه؟! چرا بقیه رو کسی فریاد نمی کنه؟ نکنه اگه آزادی بیان نیست! نان نیست! آب نیست! پول نیست! رفاه نیست! اتوبوس خط واحد به اندازه ی کافی نیست!! تفریح و شادی نیست! تحصیل رایگان نیست! بهداشت رایگان نیست! روزنامه ی آزاد نیست! یک کانال شخصی و آزاد نیست! کوفت و زهر مار نیست!! همش به خاطر نداشتن انرژی هسته ایه؟؟! نکنه اگر فقر هست! بدبختی هست! فحشا و اعتیاد هست! بیماری و بیسوادی هست! ترافیک هست! غم و غصه و خودکشی و جرم و جنایت هست! زندان و تبعید هست و ... باز هم به خاطر نداشتن انرژی هسته ایه!؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
I've heard it all before |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
او یک بار دیگر کوشش کرد که مچ دست خود را رها کند و پی کار خود برود، ولی پسرک به این آسانی راضی نبود و گویی می خواست تلافی کسادی خود را سر او در بیاورد. کم کم یکی دو نفر ملتفت شده بودند و دور آنها جمع میشدند؛ ولی هنوز کسی نمی دانست چه خبر است. هنوز کسی دخالت نمیکرد. او خیلی معطل شده بود. پیدا بود که به زودی وقایعی رخ خواهد داد. اما سرمایی که دل او را می گرفت دوباره برطرف شد. گرمایی در دل خود، و بعد هم در مغز خود، حس کرد. برافروخته شد. عنان خود را از دست داد و با دست دیگرش سیلی محکمی زیر گوش پسرک نواخت. نفس پسرک برید و لعنت ها و فحش های خود را خورد. یک دم سرش گیج رفت. مچ دست او را فراموش کرده بود و صورت خود را با دو دست می مالید. ولی یک مرتبه ملتفت شده و از جا پرید. او با سه تارش داشت وارد مسجد می شد که پسرک دامن کتش را چسبید و مچ دستش را دوباره گرفت. دعوا درگرفته بود. خیلیها دخالت کردند. پسرک هنوز فریاد میکرد، فحش می داد و به بی دینها لعنت می فرستاد و از اهانتی که به آستانه ی در خانه ی خدا وارد آمده بود، جوش می خورد و مسلمانان را به کمک می خواست. هیچ کس نفهمید چه طور شد. خود او هم ملتفت نشد. فقط وقتی که سه تار او با کاسه ی چوبی اش به زمین خورد و با یک صدای کوتاه و طنین دار شکست وسه پاره شد و سیم هایش، در هم پیچیده و لوله شده، به کناری پرید و او مات و متحیر در کناری ایستاد و به جمعیت نگریست؛ پسرک عطر فروش که حتم داشت وظیفه ی دینی خود را خوب انجام داده است، آسوده خاطر شد. از ته دل شکری کرد و دوباره پشت بساط خود رفت و سرو صورت خود را مرتب کرد و تسبیح به دست مشغول ذکر گفتن شد. تمام افکار او ، هم چون سيم های سه تارش درهم پيچيده و لوله شده در ته سرمايی که باز به دلش راه می يافت و کم کم به مغزش نيز سرايت میکرد، يخ زده بود و در گوشه ای کز کرده افتاده بود و پياله اميدش همچون کاسه ای اين ساز نو سه پاره شده بود و پاره های آن انگار قلب او را چاک می زد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
شوهر |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
پارک پهلوی پارک دانشجو پارک فرح پارک لاله پارک کوروش پارک شریعتی پارک شاهنشاهی پارک ملت پارک ولیعهد پارک ولیعصر پارک شهباز پارک هفده شهریور میدان شهیاد میدان آزادی میدان 28 مرداد میدان استقلال میدان فوزیه میدان امام حسین میدان سپه میدان امام خمینی میدان 24 اسفند میدان انقلاب میدان کندی میدان توحید میدان محمدرضا شاه میدان جمهوری میدان باغشاه میدان حر میدان فرحناز میدان شمشیری میدان ژاله میدان شهدا میدان کاخ میدان فلسطین میدان ولیعهد میدان ولیعصر بزرگراه شهیاد بزرگراه آیتالله سعیدی بزرگراه جردن بزرگراه آفریقا بزرگراه فرحزاد بزرگراه آلاحمد بزرگراه شاهنشاهی بزرگراه مدرس خیابان آیزونهاور خیابان آزادی خیابان تختطاووس خیابان مطهری خیابان شاهرضا خیابان انقلاب خیابان تخت جمشید خیابان طالقانی خیابان ولیعهد خیابان پاتریس لومومبا خیابان سلطنتآباد خیابان پاسداران خیابان فرحآباد خیابان پیروزی خیابان کندی خیابان توحید خیابان شاه خیابان جمهوری خیابان کوروش کبیر خیابان شریعتی خیابان آریامهر خیابان فاطمی خیابان زاهدی خیابان قرنی خیابان تاج خیابان ستارخان خیابان ثریا خیابان سمیه خیابان سپهبد رزمآرا خیابان فدائیان اسلام خیابان کاخ خیابان فلسطین خیابان پهلوی خیابان مصدق خیابان بلوار پهلوی خیابان میرداماد خیابان چرچیل خیابان نوفل لوشاتو خیابان شهناز و شهباز خیابان هفده شهریور |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود. صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بدهد. آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد. سئوال اين بود: "شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد. اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟ پيرزن بيمار؟ دوست قديمى؟ يا آن دختر زيبا را؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد. و اما پاسخ آقاى جك: آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||