تبليغاتX
غول یک چشم

می گويند روزی "مريلين مونرو" نامه ای به "آلبرت اينشتن" نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو با هم ازدواج کنيم، بچه هايمان با زيبايی من و هوش و نبوغ تو، چه محشری می شوند. اينشتن هم در جواب نوشت: ممنون از اين همه لطف و دست و دلبازی خانم. واقعا هم که چه غوغايی می شود. ولی اين يک روی سکه است. فکر اين را هم بکنيد که اگر قضيه بعکس بشود، چه رسوايی بزرگی بپا می شود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

شاه فقط دوست داشت خبرهای خوب و خوشحال كننده را بشنود حتی اگر این مطلب دروغ محض باشد. رویا پردازی و دروغگویی از اوایل نخست وزیری هویدا سرعت گرفت و كم كم به اوج رسید. آرام آرام همه چیز صورت نمایشی به خود گرفت. یك بار داستانی را شنیدم که فرق بین رضا شاه و محد رضا شاه را خوب متوجه شدم:
موقعی كه اعلیحضرت فقید (رضا شاه) جهت بازدید به طرف اهواز در حركت بود یكی ازمسئولان محلی كه شنیده بود رضا شاه به درختكاری علاقه ی زیادی دارد دستور داد تعداد بسیاری از درختان نخل را بریده و از آبادان به محل عبور رضا شاه منتقل نمایند. سپس نخلها را در وسط بیابان بی آب وعلف به دنبال هم ردیف كرد تا رضا شاه از معبری كه میان نخل های بی ریشه و نمایشی آماده شده بود عبور نماید. رضا شاه كه كهنه سرباز دنیا دیده و هوشیاری بود متوجه مصنوعی بودن ردیف درختكاری شد. از همین رو از اتومبیل پیاده شد و به طرف یكی از نخلها رفت و به بهانه رفع خستگی و استراحت در زیر سایه درخت دست خود را به آن تكیه داد و سنگینی خود را روی تنه درخت انداخت. اما فشار رضا شاه منجر به سقوط درخت گردید! رضا شاه چند درخت دیگر را هم به این ترتیب آزمایش كرد و بعد دستورداد تا آن مسئول محلی را به جرم صحنه سازی و دروغ پردازی شلاق بزنند!
چندین سال بعد، چند ساعت قبل از بازدید محمدرضا از پایگاه یكم شكاری مهرآباد، فرمانده وقت پایگاه با هواپیما از نواحی جنوبی ایران گلدانهای پر از گل سرخ آورده و در چله زمستان كه برفی سنگین هم در تهران باریده بود این گلها را با گلدان در زیر خاك كرده بود! اما محمدرضا نه تنها سئوال نكرد كه در این زمستان سرد و در زیر این برف و یخبندان سنگین چطور این همه گل سرخ به گل نشسته است، بلكه فرمانده پایگاه را به سبب توجه به گلكاری تحسین و تقدیر نمود! بله فرق این پدر و پسر در این است كه در برابر رضا شاه كسی جرات نداشت دروغ بگوید و در مقابل محمدرضا كسی جرات ندارد حرف راست بزند!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت   توسط Sir Mullich  | 

one of the best love songs i've ever heard:

Bic Runga – Sway

Don't stray
Don't ever go away
I should be much to smart for this
You know it gets the better of me
Sometimes
When you and I collide
I fall into an ocean of you
Pull me out in time
Don't let me drown
Let me down
I say it's all because of you
And here I Go
Losing my Control
I'm practicing your name
So I can say it to your face
It doesn't seem right

To look you in the eye
And let all the things you mean to me
Come tumbling out my mouth
Indeed it's time
Tell you why
I say it's infinitely true
Say you'll stay
Don't come and go
Like you do
Sway my way
Yeah I need to know
All about you
And there's no cure
And no way to be sure
Why everything’s turned inside out
Instilling so much doubt
It makes me so tired
I feel so uninspired
My head is battling with my heart
My logic has been torn apart
And now
It all turns sour
Come sweeten every afternoon
Say you'll stay
Don't come and go
Like you do
Sway my way
Yeah I need to know
All about you
Say you'll Stay
Don't come and go
Like you do
Sway my way
Yeah I need to know
All about you
Its all because of you
Its all because of you
Now it all turns sour
Come sweeten every afternoon
It's time
Tell you why
I say it's infinitely true
Say you'll stay 

Bic Runga: I wrote it while I was in Ireland. Before I went, while on my way to the airport, I noticed a bridge that had the word 'sway' written on it. I didn't understand how the person got up there to write the graffiti and why they wrote the word, but I just decided 'I like that word - that's the title of my next song.'

Download sway.mp3

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت   توسط Sir Mullich  |