|
|
|
|
|
دختره وایساده بود اون طرف. چند نفر اومده بودن جلو داشتن سوالای چرت و پرت میپرسیدن ولی اون جلو نمیومد. یکی میپرسید استاد چند تا سوال میدین؟ اون یکی میگفت استاد سوالاتون سخته؟ یکی دیگه دراومد که اگه جزوه رو بخونیم کافیه؟ اما اون جلو نمیومد... بعد که همه سوالای مزخرف تموم شد و از کلاس اومدم بیرون اون دختره اومد جلو. سون پنسل (همون هفت قلم خودمون) آرایش کرده بود. معلوم بود داره سعی میکنه نازکتر از صدای طبیعیش حرف بزنه: - استاد ببخشید میخواستم ببینم میشه برای من یه چند جلسه کلاس خصوصی بذارین؟ - خانم این درس احتیاج به کلاس خصوصی نداره. درس راحتیه. (مبانی کامپیوتر که توش میگن dos مخفف چیه و انواع ویندوزها کدامند و از این اراجیف) - آخه من خیلی ضعیفم تو این درس. اگه درسو بیفتم مامانم خیلی ناراحت میشه. - خب بیشتر درس بخونین که ایشون ناراحت نشن. - آخه استاد من از کرمانشاه اومدم تهران. تو تهران خونه گرفتم الان هم تنهام... - خب - آخه استاد تنهایی درس خوندن خیلی سخته (اینجا که رسید دیگه صداش از حالت نازک اول خارج شده بود و صدای طبیعی خودش بود) - خیلیا تنهایی درس میخونن - استاد حالا نمیشه یه جلسه کلاس بذارین. میخام با طرز سوال دادن شما آشنا بشم! - نه واقعا این درس کل جزوش ۳۰-۴۰ صفحه بیشتر نمیشه. خیلی هم راحته درسش (یه نفر روی شونه چپم گفت: ای بابا حالا یه جلسه که چیزی نمیشه! حالا تو برو ولی نمره واقعی خودشو بهش بده.) - استاد... (با لحن عشوه یه دختر لوس ۱۸ ساله بخونین) - ببخشید من کلاس دارم باید برم. امان از هوای نفس... امان از هوای نفس... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||
|
|
|
|
|
یه استادی داشتیم که هر وقت صحبت از فرار مغزها میشد میگفت فرار مغزها دیگه قدیمی شده الان فراره آقا فرار! همه دارن میرن... میکانیک شوفر بقال آشپز بی سواد با سواد...
یه نیگاه به دور و برم میندازم میبینم انگار واقعا خبریه و ما بی خبریم. تو یکی دو سال گذشته یه عالمه از دوستان و اطرافیان رفتن یا دارن میرن: آرش ا. رفت امریکا. و خیلیهای دیگه که الان یادم نیست. واقعا قراره چه اتفاقی تو این مملکت بیفته؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط Sir Mullich
|
|
||