وات ایز هپنینگ تو آس؟

میدون صادقیه عینهو پادگان ۰۱ شده بود. تعداد پلیسا از تعداد آدما بیشتر بود. توی تونلی از باتوم و لباس ضد گلوله راه میرفتم... این همه پلیس آورده بودن که بگن از اونجا که توی این مملکت آزادی مطلقه باید مثل ما باشید مثل ما شعار بدید مثل ما فکر کنید اگه کسی شعاری غیر از شعارای ما بده میزنیمش میبریمش می*نیمش...
به قیافه هاشون نگاه کردم اینا کین؟ از کجا اومدن؟ بعضیاشون از فرط قدرت مست بودن. به ملت در حال گذر الکی گیر میدادن: واینسا - از اینور نرو - بیا اینجا بینم - یکیشون به یه جوون ۱۵-۱۶ ساله دستبند میزد و چند تا دیگشون یکیو نشونده بودن رو زانو و با تحقیر جیباشو خالی میکردن. از کنارشون رد میشدم... حرص میخوردم؟ آرزوهای الکی میکردم: کاش همه باتوم به دستا امشب دستشون بشکنه...

مزخرف!

این چه حسیه که دوست داری سوال سخت بدی تو امتحان بعد سر جلسه از یه دانشجو بپرسی سوالا سخته؟ و دوست داشته باشی اون بهت بگه نه خیلی راحته دستتون درد نکنه استاد!