اتوبوس قزوین - تهران

ساعت 4:30 بعد ازظهر روز پنجشنبه.

درست پشت سر شوفر نشسته ام. اطراف شوفر پر از زلم زیمبو است، عکس هنر پیشه ها، عروسکای جورواجور، موی مصنوعی، گل خشک شده، دو کلاه کوچک کابویی و کلی خرت و پرت دیگر. شاگرد شوفر هر 20 دقیقه یکبار برای شوفر چای میریزد. اطراف جاده از برف سفید است. بغل دستم جوانکی 15-16 ساله نشسته است. کمی چرت میزنم. نزدیک کرج شده ایم. چند نفر پیاده میشوند. دیگر بیدار شده ام. جوانک مرا زیرچشمی میپاید. به او نگاه میکنم، میپرسد بچه تهرانی؟ با اشاره سر میگویم آری.

- تهران کجا کار گیر میاد؟

- کار؟ چه کاری؟

- هر کاری.

- هر کاری که نمیشه، چه کاری بلدی؟

- هر کاری، ساندویچی، کارگری.

- همممممم، خب نمیدونم تو روزنامه ها بگرد.

- روزنامه؟ مثلا کجاها بیشتر کار هست؟

- من نمیدونم، خب یه سر برو تو بازار بگرد.

- الان این اتوبوس میبره تو خود شهر؟

- آره. تا حالا تهران نیومدی؟

- نه. مغازه ها تا چند بازن؟

- تا هشت و نه هستن. اخه کی بهت گفته بیای تهران؟

- چند تا از دوستام اومدن میگن کار هست.

- اهل کجایی؟

- اهل دهاتم. (به دستاش نگاه میکنم. راست میگه، دستاش خیلی زمخته.)

- خب تو الان کجا میخای بری تو این سرما؟ (فقط یه پیرهن تنشه و یک کاپشن نازک)

- بالاخره یجا میرم.

چند دقیقه بعد اتوبوس میرسه به پل جناح و من بلند میشم که پیاده شم. وقتی از جام بلند میشم بهش میگم خدافظ ولی اون فقط به من نگاه میکنه...