تعبیرات و اصطلاحات عرفانی - اسلامی در ترانه های ایرانی

قسمتی از ترانه                                                مبحث مورد اشاره

خوشگلا  باید  برقصن                                            امربه معروف
ای قشنگتر از پریا تنها تو کوچه نریا                           نهی از منکر
مثه یک نور کوچولو اومدی ستاره شدی و ...              اعجاز
دلم فقط تو رو میخواد                                            تارک الدنیا
ای خانوم کجا کجا؟                                               صیغه فضولی
دارو ندارمو بگیر مال خودت مال چشات                     صدقه - انفاق
آخه تو محشری از همه سری                                 ذکر
هر کی یارش خوشگله جاش تو بهشته                    وعدة الجنة
امشب دل من هوس رطب کرده                              روزه
یا منو ببر به خونتون یا بیا به خونه ی ما                    جبر و اختیار
تو عزیزدلمی، تو عزیزدلمی، تو عزیزدلمی                 حمد القلوب
پری پری الهی وربپری                                            نفرین
یه یار خوشگلی دارم                                            شکر
مو میرم به بندر سی هوای یارم                              صله رحم
بابا تو دیگه کی هستی دست شیطونو بستی          دوری از شیطان
یه حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم                        نکاح
که امشب شب عشقه همین امشبو داریم               لیلة القدر
خدا خدای مستون خدای می پرستون به حق هر چی عشقه ما رو بهم برسون         دعا
منو با خودت ببر من به رفتن قانعم                           اهدنا صراط المستقیم
شب تولد عشق دلم رو هدیه دادم                          زکات
دیوونه دیوونه دیوونه شو دیوونه                               فنا در راه معشوق
یه ماچ داد و دمش گرم                                          اکرام ایتام
نمره ی بیست کلاسو نمیخوام                                ایثار
بگو منو کم داری بگو                                             ادعونی استجب لکم

جملات بزرگان

وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد، فقط به سادگي بگو: همه اش تقصير من بود. جكسون براون

 اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم. شكسپير

استعداد در فضاي آرام رشد ميكند و شخصيت در جريان كامل زندگي. گوته

بردن، همه چيز نيست، اما تلاش براي بردن چرا. لومباردي

اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند، بهتر از آنست كه سخن بگويي و خاموشت كنند. سقراط

 از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند. اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند: خودشان را، تفسير و برداشت خودشان را از او! گوته

جريان زندگی چيزی جز مبارزه ميان عاطفه وعقل نيست. مارک تواين

آزادی متعلق به يک نفر نيست، مال همه است. اسپنسر

هر کس مرتکب اشتباهی نشده، اکتشافی هم نکرده است. گاليله

نياسائيد، زندگی در گذر است. برويد و دليری کنيد، پيش از آنکه بميريد، چيزی نيرومند و متعالی از خود بجای گذاريد، تا بر زمان غالب شويد. گوته

من آينده را دوست دارم چون بقيه عمرم را بايد در آن بگذرانم. کترينگ

برای آنکه عمر طولانی باشد، بايد آهسته زندگی کنيم. سيسرون

هرکس بايد روزانه يک آواز بشنود، يک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند. گوته

تواضع بيجا آخرين حد تکبر است. لابروير

سعادت ديگران بخش مهمی از خوشبختی ماست. رنان

با مردمان نيک معاشرت کن تا خودت هم يکی از آنان به شمار روی. ژرژهربرت

برای شب پيری در روز جوانی چراغی بايد تهيه کرد. پلوتارک

هر چه نور بيشتر باشد، سايه عميق تر است. گوته

زنها فرشته اند!

چند ماه قبل CIA شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود. به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد. پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور CIA يكي از شركت كنندگان را نزدیک دري بزرگ آورد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت: ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت ميكني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش! مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت: حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم. مامور CIA نگاهي كرد و گفت: مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد. بنابراين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند: ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش. مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت: من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم! كارمند CIA پاسخ داد: نه! همسرت را بردار و به خانه برو. حالا تنها خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند: ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است. اين اسلحه را بگير و او را بكش! او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. اما بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت: شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است. من مجبور شدم مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد!

مصدق که بود؟

محمد مصدق در سال ۱۲۶۱ هجری شمسی در تهران بدنیا آمد. وی در سال ۱۲۸۷ شمسی برای ادامه تحصیلات خود به فرانسه رفت و پس از خاتمه تحصیل در مدرسه علوم سیاسی پاریس به سویس رفت و درجه دکترای حقوق را در دانشگاه نوشاتل اخد کرد. دکتر مصدق در دوره پنجم و ششم مجلس شورای ملی به وکالت مردم تهران انتخاب شد. در همین زمان که با صحنه سازی سلطنت خاندان قاجار منقرض شد و رضا خان نخست وزیر وقت به شاهی رسید، مصدق با این انتخاب به مخالفت برخاست.
دکتر مصدق پس از شهریور ۲۰ و سقوط رضاشاه در انتخابات دوره ۱۴ مجلس بار دیگر در مقام وکیل اول تهران به نمایندگی مجلس انتخاب شد. در این مجلس برای مقابله با فشار شوروی برای گرفتن امتیاز نفت شمال ایران، او طرحی قانونی را به تصویب رساند که دولت از مذاکره در مورد امتیاز نفت تا زمانی که نیروهای خارجی در ایران هستند منع می‌شد. در انتخابات دوره ۱۵ مجلس با مداخلات قوام‌السلطنه (نخست وزیر) و شاه و ارتش، دکتر مصدق نتوانست به مجلس قدم بگذارد. گسترش فعالیت‌های سیاسی پس از شهریور ۱۳۲۰ سبب گسترش مبارزات مردم و به ویژه توجه آنان به وضع قراردادهای نفتی شده بود. دکتر مصدق در مجلس و بیرون از آن این جنبش را که به «نهضت ملی شدن نفت» معروف شد، هدایت می‌کرد. در انتخابات مجلس شانزدهم با همه تقلبات و مداخلات شاه و دربار، صندوقهای ساختگی آراء تهران باطل شد. عبدالحسین هژیر وزیر دربار بقتل رسید و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق به مجلس راه یافت. پس از کشته شدن نخست‌وزیر وقت سپهبد حاجیعلی رزم‌آرا، طرح ملی شدن صنایع نفت به رهبری دکتر مصدق در مجلس تصویب شد. پس از استعفای حسین علاء که بعد از رزم‌آرا نخست وزیر شده بود، در شور و اشتیاق عمومی دکتر مصدق به نخست وزیری رسید و برنامه خود را اصلاح قانون انتخابات و اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت اعلام کرد.مصدق مرد سال مجله تایم
پس از ملی شدن صنعت نفت دولت انگلیس از ایران در شورای امنیت سازمان ملل شکایت کرد و دکتر مصدق عازم نیویورک شد و به دفاع از حقوق ایران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و با توضیحاتی که در مورد قرارداد نفت و شیوه انعقاد و تمدید آن داد، دادگاه بین‌المللی خود را صالح به رسیدگی به شکایت بریتانیا ندانست و مصدق در احقاق حق ملت ایران به پیروزی دست یافت.
در ادامه دکتر مصدق برا ی جلوگیری از کارشکنیهای ارتش و دربار درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود ولی این درخواست از طرف شاه رد شد. به همین دلیل دکتر مصدق در ۲۵ تیرماه ۱۳۳۱ از مقام نخست‌وزیری استعفا کرد. مجلس قوام السلطنه را به نخست‌وزیری انتخاب کرد و او با صدور بیانیه شدید الحنی نخست وزیری خود را اعلام نمود. مردم ایران که از برکناری دکتر مصدق خشمگین بودند، در پی چهار روز تظاهرات در حمایت از دکتر مصدق، که به کشته شدن چندین نفر انجامید، موفق به ساقط کردن دولت قوام گردیدند. در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ دکتر مصدق بار دیگر به نخست‌وزیری ایران رسید. در ۹ اسفند ماه ۱۳۳۱ دربار با کمک عده‌ای از روحانیون، افسران اخراجی و اراذل و اوباش توطئه‌ای علیه مصدق کردند تا او را از بین ببرند. نقشه این بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا از پایتخت خارج شود و اعلام دارد که این خواسته دکتر مصدق است. مصدق از نقشه اطلاع یافت و توانست جان بدر برد و توطئه شکست خورد. چند روز بعد عمال دربار و چند تن از افسران اخراجی سرتیپ افشارطوس رئیس شهربانی دکتر مصدق را ربودند و پس از شکنجه کشتند. اما با استعفای بسیاری از نمایندگان طرفدار مصدق، دولت اقدام به همه‌پرسی (رفراندم) در کشور کرد تا مردم به انحلال یا عدم انحلال مجلس رای دهند. در این همه‌پرسی که مورد انتقاد بسیاری قرار گرفت در حدود دو میلیون ایرانی به انحلال مجلس رای دادند و مجلس در روز ۲۳ مرداد ۱۳۳۲ منحل شد. در روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ طبق نقشه‌ سازمان‌های جاسوسی امریکا و انگلیس برای براندازی دولت مصدق، شاه فرمان عزل دکتر مصدق را امضا کرد و رئیس گارد سلطنتی، سرهنگ نصیری را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزیر فرمان را به وی ابلاغ کند. همچنین نیروهایی از گارد سلطنتی مامور بازداشت عده‌ای از وزرای دکتر مصدق گشتند. ولی نیروهای محافظ نخست‌وزیری رئیس گارد سلطنتی و نیروهایش را خلع سلاح و بازداشت نمودند. به دنبال اعلام عمومي خبر شكست كودتا در ۲۵ مرداد ۱۳۳۲، شاه كه به اتفاق ثريا در كلاردشت به سر مي برد به سرعت راهي رامسر شد و از آنجا با هواپيمايي دو موتوره هراسان به بغداد فرار كرد و ضمن اينكه نشريات و برخي رجال دولت مصدق حملات و انتقادات تندي را متوجه او كرده بودند، پس از دو روز بغداد را به سوی رم پايتخت ايتاليا ترك كرد و در حالي كه دوران سخت و پر دلهره اي را در رم سپری مي كرد در كمال ناباوري در بعد از ظهر روز ۲۸ مرداد مطلع شد که دولت‌های امریکا و بریتانیا دست به کودتای دیگری زدند که این‌بار باعث سقوط دولت مصدق گشته است. در این روز سازمان سیا با خریدن فتوای برخی از روحانیون و همچنین دادن پول به ارتشیان، اراذل و اوباش تهران آنها را به خیابان‌ها کشانید. کودتاچیان توانستند به آسانی خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندین ساعت نبرد خونین گارد محافظ نخست وزیری را نابود کنند و خانه وی را پس از غارت کردن به آتش بکشانند. در روز ۲۹ مرداد دکتر مصدق و یارانش خود را به حکومت کودتا به رهبری سرلشکر زاهدی تسلیم کردند. محمد رضا شاه این كودتا را يك انقلاب راستين و پر افتخار خواند و در حالي كه فضل الله زاهدي در مقام نخست وزيري كودتا منصوب شده بود، شاه آماده بازگشت به ايران بود. بدين ترتيب در صبح روز يكشنبه 1 شهريور شاه و ثريا وارد تهران شدند. دکتر مصدق پس از کودتای ۲۸ مرداد در یک دادگاه نظامی محاکمه شد. او در دادگاه از کارها و نظرات خود دفاع کرد ولی دادگاه وی را به سه سال زندان محکوم کرد. پس از گذراندن سه سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد تبعید شد و تا آخر عمر تحت نظارت شدید بود و در ۱۴ اسفند ماه ۱۳۴۵ بدلیل بیماری سرطان، در سن ۸۴ سالگی درگذشت. مصدق وصیت کرده بود او را کنار شهدای ۳۰ تیر در ابن بابویه دفن کنند، ولی با مخالفت شاه چنین نشد و او در یکی از اتاقهای خانه‌اش در احمد آباددوران کهنسالی مصدق در تبعید گذشت به خاک سپرده شد.
بعدها شاه در ملاقاتش با روزولت طراح و مجري كودتا تصريح كرد كه: « من تاج و تختم را مديون خداوند، ملتم، ارتشم و شخص شما هستم.» و روزولت در پاسخ به شاه اطمينان داد كه در قبال اين خدمت، انگليسيها و آمريكاييها جز تشكري مختصر چيز ديگري از او نمي خواهند و ادامه داد كه: « آنچه ما انجام داده ايم در جهت منافع كلي و مشتركمان بود و نتيجه آن بهترين پاداش ماست.»
در ۱۸ مارس سال ۲۰۰۰ میلادی نیز مادلین آلبرایت وزیر وقت امورخارجه امریکا در یک سخنرانی گفت:
"در سال ۱۹۵۳ آمریکا نقش موثری در ترتیب دادن براندازی نخست‌وزیر محبوب ایران محمد مصدق داشت. دولت آمریکا معتقد بود که اقداماتش به دلایل استراتژیک موجه‌اند ولی آن کودتا آشکارا باعث پسرفت سیر تکامل سیاسی ایران شد و تعجبی ندارد که هنوز بسیاری از ایرانیان از این دخالت آمریکا در امور داخلی آنان ناراحت‌‌‌‌‌‌‌‌اند. علاوه براین در ربع قرن بعد از آن ایالات متحده و غرب پیوسته از رژیم شاه حمایت کردند. دولت شاه هرچند کارهای زیادی برای پیشرفت اقتصادی ایران انجام داد ولی مخالفان خود را بی‌رحمانه سرکوب کرد."

جنبش مشروطه ایران

حتما تا بحال کلمه مشروطه و مشروطه خواهی به گوشتان خورده است. نمیدانم چقدر با تاریخ ایران آشنا هستید ولی من به دلیل علاقه زیادی که به تاریخ معاصر ایران و جهان دارم تصمیم دارم هر از گاهی بعضی حوادث و جریانات تاریخی جالب را برایتان نقل کنم تا شما نیز با آنها آشنا شوید.

جنبش مشروطه ایران مجموعه کوشش‌ها و رویدادهائی است که در دوره مظفرالدین‌شاه قاجار و سپس در دوره محمدعلی‌شاه قاجار برای تبدیل حکومت استبدادی ایران به حکومت قانونمند رخ داد و منجر به تشکیل مجلس شورای ملی و تصویب اولین قانون اساسی ایران شد.

محمدعلی‌شاه قاجاراز اوائل سلطنت ناصرالدین شاه قاجار نارضایتی مردم از ظلم وابستگان حکومت رو به رشد بود. تأسیس دارالفنون و آشنائی تدریجی ایرانیان با تغییرات و تحولات جهانی اندیشه تغییر و لزوم حکومت قانون و پایان حکومت استبدادی  و پادشاهی را نیرو بخشید. نوشته‌های روشنفکرانی مانند میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزا ملکم خان و سید جمال‌الدین اسدآبادی و دیگران زمینه‌های مشروطه‌خواهی را فراهم آورد. سخنرانی‌های سیدجمال واعظ و ملک‌المتکلمین توده مردم مذهبی را با اندیشه آزادی و مشروطه آشنا می‌کرد. چاپ نشریاتی مانند حبل‌المتین و چهره‌نما و حکمت و کمی بعد ملانصرالدین که همه در خارج از ایران منتشر می‌شدند نیز در گسترش آزادی‌خواهی و مخالفت با استبداد نقش مهمی داشتند. کشته شدن ناصرالدین‌شاه به دست میرزا رضای کرمانی که آشکارا انگیزه خود را قطع ریشه ظلم و نتیجه تعلیمات سیدجمال‌الدین دانسته بود، کوشش بیشتر در روند مشروطه خواهی را سبب شد. اگر چه از مدتی قبل شورش‌ها و اعتراضاتی در شهرهای ایران علیه مظالم حکومت رخ داده بود اما شروع جنبش را معمولاً از ماجرای گران شدن قند در تهران ذکر می‌کنند. علاءالدوله حاکم تهران هفده نفر از بازرگانان و دو نفر سید را به جرم گران کردن قند به چوب بست. این کار که با تائید عین‌الدوله صدراعظم مستبد انجام شد اعتراض بازاریان و روحانیان و روشنفکران را برانگیخت. اینان در مجالس و در مسجدها به سخنرانی ضد استبداد و هواداری از مشروطه و تأسیس عدالت‌خانه یا دیوان مظالم پرداختند. خواست برکناری عین‌الدوله و عزل مسیو نوز بلژیکی و حاکم تهران به‌میان آمد و اعتصاب در تهران فراگیر شد. عده‌ای از مردم و روحانیان به‌صورت اعتراض به حضرت عبدالعظیم رفتند. مظفرالدین‌شاه وعده برکناری صدراعظم و تشکیل عدالت‌خانه را داد. ولی هنگامی که به وعده خود عمل نکرد علما از جمله آقا سید محمد طباطبائی و آقا سیدعبدالله بهبهانی به قم رفتند و تهدید کردند که کشور را ترک می‌کنند و به عتبات عالیات خواهند رفت. عده‌ای هم در سفارت انگلیس متحصن شدند. عین‌الدوله با گسترش ناآرامی‌ها در شهرهای دیگر استعفا کرد و میرزا نصرالله‌خان مشیرالدوله صدراعظم شد. سرانجام با گسترش اعتراضات مظفرالدین شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد. علما و دیگرانی که به حضرت عبدالعظیم و قم رفته بودند بازگشتند و تحص در سفارت انگلیس پایان یافت و مردم صدور فرمان مشروطیت را جشن گرفتند. مجلس اول در ۱۸ شعبان ۱۳۲۴ (۱۴ میزان ۱۲۸۵‏ مطابق ۷ اکتبر ۱۹۰۶) در تهران گشایش یافت. نمایندگان به تدوین قانون اساسی پرداختند و در آخرین روزهای زندگی مظفرالدین‌شاه این قانون نیز به امضای او رسید. پس از مرگ مظفرالدین‌شاه، ولیعهد او محمدعلی میرزا شاه شد. او مردی خرافاتی بود و برای انجام کارهایش به جای اندیشیدن و رایزنی به فال و استخاره میپرداخت. وی از همان ابتدا به مخالفت با مشروطه و مجلس پرداخت. او در مراسم تاجگذاری خود نمایندگان مجلس را دعوت نکرد. میرزا علی اصغرخان امین‌السلطان (اتابک اعظم) را که سال‌ها صدراعظم دوره استبداد بود از اروپا به ایران فراخواند و او را صدراعظم کرد و از امضای قانون اساسی نیز سر باز زد. اما پس از اعتراضات مردم به ویژه در تبریز، ناچار دستخطی صادر کرد و قول همراهی با مشروطه را داد. ولی هم شاه و هم اتابک اعظم همچنان به مخالفت با مشروطه و مشروطه خواهان مشغول بودند. اتابک اعظم را جوانی به‌نام عباس‌آقا تبریزی با تیر زد و کشت.

با توجه به ناقص بودن قانون اساسی که با عجله تهیه شده بود مجلس متمم قانون اساسی را تصویب کرد که در آن مفصلا حقوق مردم و تفکیک قوا و اصول مشروطیت آمده بود. محمدعلی‌شاه به مجلس رفت و سوگند وفاداری یاد کرد. اما پس از چند روز او و دیگر مستبدان عده‌ای را علیه مجلس در اطراف آن جمع کردند و به درگیری با نمایندگان و مدافعان مجلس پرداختند. پس از آن بمبی به کالسکه حامل محمدعلی‌شاه انداختند و وی به مقابله جدی با مجلس پرداخت و به باغ‌شاه رفت و بریگاد قزاق را برای مقابله با مجلس آماده کرد.

سرانجام محمد علی شاه با فرستادن کلنل لیاخوف روسی فرمانده بریگاد قزاق حمله به مجلس را آغاز کرد. لیاخوف با نیروهایش مجلس را محاصره کردند و ساختمان مجلس و مدرسه سپهسالار را در ۲۳ جمادی‌الاول ۱۳۲۶ (۲ سرطان ۱۲۸۷ مطابق ‏۲۳ ژوئن ۱۹۰۸) به توپ بستند. عده زیادی از مدافعان مجلس در این حمله کشته شدند. محمدعلی‌شاه لیاخوف را به حکومت نظامی منصوب کرد و به تعقیب نمایندگان و دیگر آزادیخواهان پرداخت. ملک‌المتکلمین و میرزا جهانگیرخان و قاضی ارداقی را در باغشاه پس از شکنجه در برابر محمدعلی‌شاه کشتند.

پس از حمله به مجلس و دستگیری و اعدام آزادی‌خواهان، جنبش مشروطه‌خواهی با شکست روبرو شده بود. بسیاری از مشروطه‌خواهان مخفی شدند و برخی به خارج از ایران رفتند. پس از حمله به مجلس و پخش خبر آن، در شهرهای دیگر ایران شورش‌هائی برخاست. مردم تبریز با شنیدن خبرهای تهران به هواداری از مشروطه و مخالفت با محمدعلی شاه برخاستند. شاه نیروهای دولتی را برای سرکوب تبریزیان به آنجا فرستاد. ستارخان،باقرخان و حیدرخان عمواوغلی به بسیج مردم و سازماندهی نیروی مسلح (مجاهدین مشروطه) برای مقابله نیروهای دولتی دست زدند. گروهی از ایرانیان قفقاز نیز به مردم تبریز پیوستند و به مجاهدان قفقاز معروف شدند. علی مسیو از یاران حیدرخان عمواوغلی و یارانش هم دسته مجاهدان تبریز را تشکیل دادند. محمدعلی‌شاه از تزار روسیه نیکلای دوم درخواست کمک کرد و تبریز به محاصره نیروهای روس و نیروهای دولتی درآمد. در اصفهان نیز اعتراضات به بست نشینی عده‌ای انجامید و با پیوستن بختیاری‌ها کار بالا گرفت. صمصام‌السلطنه ایلخان بختیاری با نیروی مسلح زیادی به اصفهان وارد شد. برادر او علیقلی خان سردار اسعد نیز از اروپا به اصفهان آمد. در رشت هم انقلابیون گیلان به مقر حکومت حمله کردند و با کشتن آقا بالاخان شهر را گرفتند. در تهران هم دوباره کوشش‌ها بالا گرفت. بالاخره نیروهای گیلان به فرماندهی سپهدار اعظم از شمال و نیروهای بختیاری به فرماندهی سردار اسعد از جنوب به سمت تهران آمدند و در نزدیکی تهران به هم پیوستند.

نیروهای مجاهدین گیلان و بختیاری در ۱ رجب ۱۳۲۷ (۲۸ سرطان ۱۲۸۸‏ مطابق ۱۹ ژوئیه ۱۹۰۹) وارد تهران شدند و شاه و اطرافیانش به سفارت روس پناه بردند. انقلابیون مجلس عالی تشکیل دادند و محمدعلی‌شاه را از سلطنت خلع کردند و ولیعهد او احمد میرزا را که در آن زمان ۱۲ سال داشت به تخت نشاندند. بار دیگر مجلس شورای ملی تشکیل شد و ظاهراً دوره استبداد به پایان آمد و مشروطه خواهان پیروز شدند.

پس از پیروزی مشروطه خواهان محمد علی شاه به روسیه گریخت و حتی از سوی مجلس مبلغی ماهیانه برای وی مقرر شد. ولی با این همه وی چندی بعد باز در اندیشه بازگشت به شاهی افتاد و با سپاهی که فراهم کرده بود به ایران تاخت اما شکست سختی خورد و آن پول ماهیانه را نیز از دست داد!

دیوار برلین

پس از پایان جنگ جهاني دوم و در سال ۱۹۴۵، چهار کشور اصلی پیروز جنگ یعنی آمريكا، انگليس، فرانسه و شوروی، كشور اشغال‌ شده‌ی آلمان را به چهار بخش كه هر كدام تحت كنترل يكی از آنها بود تقسيم كردند و با وجود این که تمام شهر برلین در قسمت تحت نفوذ شوروی قرار داشت میان متفقین تقسیم شد. در ماه‌های نخست بعد از جنگ، شهر توسط كميسيونی متشكل از هر چهار كشور اداره می‌شد و رياست اين كميسيون هر ماه و به صورت چرخشی به عهده يكی از آن ها بود. در سال ۱۹۴۸ سه بخش تحت كنترل آمريكا، انگليس و فرانسه يكی شدند و جمهوری فدرال آلمان را كه به عنوان آلمان غربی معروف شد تشكيل دادند. در سال ۱۹۴۹ نیز دولتی كمونيستی در بخش تحت كنترل شوروی تشكيل شد كه به جمهوري دموكراتيك آلمان يا آلمان شرقی معروف شد. با حاكم شدن كمونيست‌ها در آلمان شرقی شرايط اقتصادی و سياسی رو به وخامت گراييد و نارضايتی گسترده مردم را در پی داشت. اين ناراضيان به ويژه در برلين شرقی به دنبال شرايط بهتر زندگی راه برلين غربی را در پيش گرفتند. با آغاز جنگ سرد بین شوروی و غرب، كشمكش‌ها بالا گرفت و مرز بين آلمان شرقی و غربی بسته شد. اما با اين حال شهروندان برلينی هنوز آزاد بودند تا بين قسمت‌های شرقی و غربی شهر تردد كنند. براساس آمارهای منتشر شده در فاصله سال‌هاى ۱۹۴۹ تا ۱۹۶۱ حدود 5/2 ميليون نفر از آلمان شرقى به آلمان غربى گريختند و راه اصلى فرار آنها از طريق برلين غربى بود. همچنین طی شش ماه اول سال ۱۹۶۱ تعداد ۱۶۰هزار نفر از برلين شرقی به برلين غربی پناهنده شدند. مثلاً در آگوست ۱۹۶۱ تقريباً روزانه ۲۰۰۰ نفر از برلين غربى وارد بخش آلمان فدرال مى‌شدند. بيشتر مهاجرين كارگران متخصص، كارشناسان، اساتيد دانشگاه و روشنفكران بودند كه كمبود آن ها در بخش شرقى آلمان به شدت محسوس بود. اين امر موجب نارضایتی دولت آلمان شرقی و اتحاد جماهير شوروی سابق شد. اين مهاجرت‌ها و از دست دادن نيروهای كار، آلمان شرقی را در معرض فروپاشی اقتصادی قرار داد. این امر خسارت‌های زيادی متوجه اتحاد جماهير شوروی و دولت آلمان شرقی تحت رهبری «اريش هونيكر» می‌کرد، چرا كه اقتصاد و صنعت آلمان شرقی عملاً بر كمك های شوروی شکل یافته بود. از این رو آنها دست به عملی محدود کننده زدند و به دستور نيكيتا خروشچف، رهبر اتحاد جماهير شوروی تمام راه‌هاى ارتباطى بين برلين شرقى و غربى را مسدود کردند و دیوار برلين را به عنوان «ديوار حافظ ضد فاشيست» و با هدف جلوگيرى از رفت و آمدهاى نامطلوب(به تعبیر خودشان) بنا کردند. در اولین ساعات روز یک شنبه سيزدهم آگوست 1961، نيروهای نظامی آلمان شرقی، خيابان‌های منتهی به نقاط مرزی را محاصره كردند و كارگران در مرز مشغول ساختن دیوار شدند. با ايجاد اين دیوار كه ارتفاع آن به دو متر می‌رسيد، ارتباط بين بخش‌های شرقی و غربی شهر كاملا قطع شد. احداث اين ديوار چنان شتابان انجام شد كه بسياری از خانواده‌ها كه در مناطق مختلف شهر زندگی می‌كردند برای مدتها از يكديگر جدا شدند و سرنوشت های ناگواری برای بسياری از خانواده های آلمانی رقم خورد و بسياری از آن‌ها تا آخر عمر موفق به ديدار دوباره يكديگر نشدند. طول ديوارى كه به دور برلين غربى كشيده شده بود، ۱۵۵ كيلومتر بود كه ۴۵ كيلومتر آن از وسط شهر مى‌گذشت. با احداث این دیوار شهر برلين غربی به صورت يك شهر محصور در خاك آلمان شرقی در آمد. گذرگاه‌های دو طرف در ۱۹۲ مسير قطع شد. ۹۷ مورد خیابان‌های شهری برلين در جهت شرقی - غربی و ۹۵ مورد مسیرهای بیرون شهری بين برلین غربی و ساير مناطق آلمان شرقی بود. اين حصار اندكی در خاك آلمان شرقی نصب شد تا بدين ترتيب از هرگونه تجاوزی توسط آلمان غربی مصون بماند، به طوری كه اگر كسی پشت اين حصار می‌ايستاد، درواقع در خاك آلمان شرقی قرار داشت. تانك‌ها در نقاط معينی از شهر مستقر شدند، قسمتی از خيابان‌های شهر کنده شده بود و برای رفت و آمد وسائل نقليه عمومی قوانين تازه‌ای معين شده بود. خطوط راه آهن و مترو بين دو طرف هم متوقف و ارتباط تلفن اين دو بخش نيز قطع شد. همچنين ساكنان برلين شرقی از ورود به برلين غربی منع شدند. اين امر به دليل اين كه حدود ۶۰ هزار نفر از ساكنان برلين شرقی در برلين غربی كار می‌كردند مشكلات زيادی به بار آورد. در روزهای بعد مقامات آلمان شرقی در مقابل تمام پنجره‌ها و درهای ساختمان‌هايی كه در خط حائل واقع شده بودند ديوار كشیدند. تا پايان سال ۱۹۶۱ ديوار گسترش يافت و سيم خاردار مجهز به الكتريسيته در فواصل زياد نصب شد. بر بالاى ديوار سيم خاردار نصب شد و برج‌هاى مراقبت براى حفاظت و كنترل عبور و مرور ساخته شد. همچنین در ۲۰ سپتامبر ۱۹۶۱ كار ساخت حصار موازی با فاصله‌ای در حدود 91 متر از سوی هر دو آلمان آغاز شد. تمام خانه‌هايی كه در فاصله بين اين دو حصار قرار داشتند، تخريب شدند و بين دو حصار، محدوده‌ای به وجود آمد كه به آن نوار مرگ می‌گفتند. اين نوار كه خاك آن كاملا كوبيده شده بود، با شن پوشيده شد تا ردپای كسانی كه قصد فرار از اين حصارها را داشتند، براحتی مشخص شود. فاصله زياد بين دو حصار اين امكان را به نگهبانان مرزی می داد تا در صورت لزوم بتوانند به فراريان شليك كنند. مرحله آخر ساخت دیوار در سال 1975 آغاز شد و در آن از 45 هزار قطعه بتنی مقاوم شده به ارتفاع سه و نیم متر و عرض یک و نیم متر استفاده شد. بر اساس تحقيقات پژوهشگران آلمانی و گزارش هايی كه به تازگی منتشره شده در طول سال‌هايی كه ديوار برلين پابرجا بود 125 نفر كشته و حدود 200 نفر نيز بشدت مجروح شدند. 14 نفر از قربانیان نیز کسانی بوده‌اند که از غرب قصد ورود به آلمان شرقی را داشته اند. 32 نفر ديگر نيز زمانی كشته شده اند كه اصلاً قصد فرار نداشته اند. در این ميان 8 نگهبان نیز به طور اتفاقی كشته شده اند. 80 درصد کشته شدگان زير 30 سال سن داشتند و در ميان آنها 8 زن وجود داشته است. در بین سال های 1961 تا 1989 حدود 5 هزار نفر موفق شدند به برلين غربی فرار کنند. بيشتر فرارها به زمانی بر می‌گردد كه تنها حصار بين دو بخش شهر سيم‌های خاردار بود. همچنين بعضی‌ها از طريق پنجره‌های آپارتمان‌های كنار مرز به آن طرف حصارها رفتند. در طول این سال‌ها چند مورد عمليات فرار منحصر به فرد نيز اتفاق افتاد. در روزهای سوم، چهارم و پنجم اكتبر سال 1964، 57 نفر موفق شدند تا از طريق تونلی كه به طول 145 متر در زير نوار مرگ كنده بودند، فرار كنند و یا فرار عجيب دو برادر که با بستن بال‌های بسيار سبكی به دست هايشان فاصله بين دو ديوار را بر فراز نوار مرگ پرواز كردند و خود را به طرف ديگر رسانند. با بهبود تدريجی مناسبات میان شرق و غرب در اواخر دهه ۱۹۸۰ میلادی زمينه فروپاشی ديوار برلين فراهم شد. در سال ۱۹۸۹ حكومت كمونيستى شوروی تصميم گرفت دموكراسى سازى را به عنوان يك اصل در كشورهاى اروپايى شرقى تحت نفوذ خود دنبال كند. اما در این میان اتفاقی افتاد که روند روبه پايان دولت آلمان شرقی را آغازگر شد: دولت كمونيستی مجارستان درهای خود را بر روی غرب گشود. در بيست و سوم آگوست 1989، مرزهای بين مجارستان و اتريش باز شد. از آنجا كه مهاجرت بين كشورهای كمونيستی ممنوع نبود، ساكنان آلمان شرقی كه مجاز به رفت وآمد به مجارستان بودند از طريق این کشور و نيز چكسلواكی به آلمان غربی و ساير كشورهای اروپای غربی رفتند. این مهاجرت‌ها طی یک ماه به سرعت افزایش یافت. به طوری که در ماه سپتامبر حدود 13 هزار نفر از اهالی آلمان شرقی به سمت مجارستان حركت كردند تا بتوانند از طريق اتريش خود را به آلمان غربی برسانند.

در پاييز همان سال، تظاهرات اعتراض آميز مردم نسبت به دولت آلمان شرقی شدت گرفت و دولت جدیدی جایگزین دولت قبلی شد. دولت جديد تصميم گرفت به ساكنان برلين شرقی اجازه سفر به برلین غربی را بدهد. لذا وزير تبليغات آلمان شرقی در يك مصاحبه مطبوعاتی اعلام كرد كه اهالی برلين شرقی می‌توانند با رفتن به نقاط مشخص شده بازرسی مرزی و بعد از اينكه مداركشان مورد بررسی قرار گرفت، از مرز عبور كنند.

بعد از اتمام اين مصاحبه، ده‌ها هزار نفر از ساكنان برلين شرقی خود را به محل های مشخص شده رساندند تا از مرز عبور كنند و به برلين غربی بروند. هجوم اين جمعيت به كنار مرز، ماموران و نگهبانان را دچار مشكل كرد، چراكه آنها برای مقابله با چنين جمعيتی آمادگی نداشتند. لحظه به لحظه بر انبوه جمعيت اضافه می‌شد. سرانجام ماموران مرز را گشودند و مردم توانستند از آن عبور كنند. در آن طرف مرز، اهالی برلين غربی برای استقبال از همشهريان سابقشان جمع شده بودند. به اين ترتيب نهم نوامبر 1989 به روز فروپاشی ديوار برلين تبديل شد. اين ديوار ظرف روزها و هفته‌های بعد و توسط كسانی كه از ديگر نقاط آلمان شرقی خود را به برلين رسانده بودند، به تدريج خراب شد. فرو ريختن ديوار برلين، اولين قدم در راه اتحاد مجدد دو آلمان بود كه سرانجام در سوم اكتبر 1990 صورت گرفت. درحال حاضر 34 قطعه از ديوار اصلی برلين در موزه نگهداری می شود.

هفته

چرا ایام هفته 7 روز است و انسان پس از 6 روز کار به استراحت میپردازد؟

در قران آمده است که خداوند آسمانها و زمین را در 6 روز آفریده است. در ده فرمان حضرت موسی نیز آمده است:

1- تو را خدايان ديگر غير از من نباشد.
2- هيچگونه بتي به شكل حيوان با پرنده يا ماهي براي خود درست نكن.
3- از نام من كه خداوند خداي تو هستم سو استفاده نكن.
4- روز سبت (روز هفتم) را به ياد داشته باش و آن را مقدس بدار.
5- پدر و ماردت را احترام كن.
6- قتل مكن.
7- زنا مكن.
8- دزدي مكن.
9- بر همسايه خود شهادت دروغ مده.
10- به هيچ چيز همسايه‌ات طمع مورز.

 

در کتاب مقدس مسیحیان (انجیل) آمده است: خدا در روز هفتم‌ از همه‌ کارهای‌ خود آسود و انسان‌ نیز باید در این روز بیاساید و آرام‌ بگیرد. در بسیاری از مذاهب و آیینها این روز بسیار مهم بوده و برای آن‌، مراسم‌ و قواعد گوناگونی‌ وضع‌ کرده اند. مسلمانان این روز را جمعه میدانند و برای آن مراسم مذهبی خاصی همجون نماز جمعه دارند. یهودیان این روز را شنبه میدانند و مسیحیان‌ روز هفتم‌ را روز یکشنبه‌،‌ میدانند و به کلیسا میروند. از دید بسیاری آیینها این روز‌ همچنین‌ به‌ این‌ معناست‌ که‌ شخص‌ به‌ استراحت‌ بپردازد و از وقت‌ آزاد خود خردمندانه‌ بهره‌ گیرد و کسب و کار و تجارت را رها کند. در متون تاریخی نیز آمده است که یک چنین دوره هفت روزه ای وجود داشته است و  اقوام هندی در 500 سال قبل از میلاد مسیح یک چنین روزی را گرامی میداشته اند.

بخاطر Stacy

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». پدر با اضطراب نامه رو باز کرد و شروع به خوندن کرد:

پدر عزيزم،

با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما این فقط به خاطر احساسات نيست، پدر. اون حامله است!  Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم: داشتن تعداد زيادي بچه! Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و با آدماي دیگه براي ساختن کوکائين و اکستازي تجارت میکنیم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، و اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.

با عشق،

پسرت John

پاورقي: پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من خونه Tommy هستم! فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه وجود داره! دوست دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

برخي از تفاوت هاي يك مدير و يك رهبر

مدير، امور را درست انجام مي دهد - رهبر، امورِ درست را انجام مي دهد.
مدير وضعيت موجود را مي پذيرد - رهبر سعي در تغيير وضعيت موجود و بهبود آن دارد.
مدير زاويه ديد محدود دارد - رهبر زاويه ديد گسترده دارد.
مديـر درباره چگونگي و چه زماني سوال ميكند - رهبر درمورد چه چيز و چرا مي پرسد.
مدير به نتيجه نگاه مي كند - رهبر به افق مي نگرد.
مدير از تغييرات استقبال نمي كند - رهبر آنها را ايجاد مي كند.
مدير كنترل مي كند - رهبر خلق مي كند.
مدير دستور مي دهد - رهبر هدايت مي كند.
مدير دخالت مي كند - رهبر ارشاد مي كند.
مدير قضاوت مي كند - رهبر طبابت مي كند.
مدير تفويض ناظرانه انجام مي دهد - رهبر تفويض آگاهانه مي كند.
مدير كار را از طريق ديگران انجام مي دهد - رهبر كار را با مشاركت ديگران انجام مي دهد.
مدير نگاه درون سازماني دارد - رهبر نگاه فراسازماني دارد.
برای مدیر این مهم است كه در حضور ايشان چه كاري انجام مي شود - برای رهبر این مهم است كه در عدم حضور ايشان چه كاري انجام مي شود.
برای مدیر مهم است كه كار به هر قيمتي انجام شود - برای رهبر مهم است كه كار به چه قيمتي انجام شود.
مدير وظيفه مراقبت و پائيدن افراد را برعهده دارد - رهبر به توانمندسازي مي انديشد.
مدير نگه مي دارد - رهبر توسعه مي دهد.
مدير همواره در فكر موقعيت خويش است - رهبر به فكر موقعيت همكاران خود مي باشد.

آقای گورسکی موفق باشی!

در ادامه مطلب قبلی اینجا داستانی براتون نقل میکنم که اگه مطلب قبلی صحیح باشه و امریکاییها به ماه نرفته باشن این داستانی که الان میخوام بگم هم یه دروغ دیگه امریکاییهاس که برای جذابتر کردن داستان سفر به ماهشون ساختن.

از بهره هوشی و خلاقیت نیل آرمسترانگ داستانها و مطالب زیادی گفته شده. اون اولین انسانی بود که روی ماه قدم گذاشت و اون جمله معروف "این قدم کوچکی برای من و گام بزرگی برای انسان است" برای اونه که وقتی داشت پاشو روی ماه میذاشت گفت. آرمسترانگ اونروز در حین مکالمات رادیویی که با زمین داشت یه جمله دیگه ای هم به زبان آورد و گفتش: " آقای گورسکی موفق باشی!" وقتی آرمسترانگ از ماه به زمین برگشت هر وقت که ازش سوال میشد این جمله بی ربط وسط مکالماتت چی بوده و چه معنی میداده فقط لبخند میزد و چیزی نمیگفت. در حدود 26 سال بعد وقتی یه خبرنگار دوباره ازش پرسید که معنی اون جمله چی بوده جواب داد که آقای گورسکی تا حالا حتما مرده و دیگه اون میتونه جریان رو تعریف کنه. آرمسترانگ گفت: وقتی من بچه بودم داشتم تو حیاط خونمون با دوستم بیس بال بازی میکردم. وسط بازی توپم افتاد تو حیاط همسایه بغلیمون که اسمش آقای گورسکی بود. وقتی من رفتم که توپ رو بیارم متوجه شدم که از اتاق خواب اونا یه صداهایی میاد و خانم آقای گورسکی داره به شوهرش میگه: "چی؟ تو از من سکس از دهن میخای؟ عمرا! فقط وقتی این کارو انجام میدم که پسر همسایه بغلی رو کره ماه راه بره!"

 

انسان در ماه

در حالی که در آمریکا زمزمه‌هایی مبنی بر سفر مجدد انسان به کره ماه پس از گذشت بیش از 37 سال از آخرین سفر آغاز شده است، بسیاری از کارشناسان و صاحب‌نظران امور فضایی معتقدند که سفر آرمسترانگ در سال 1969 با آپولو 11 به سطح کره ماه و 6 سفر دیگر با آپولوهای 12 تا 17 که طی کمتر از 3 سال انجام شد، یک نمایش تلویزیونی و دروغی بزرگ برای فریفتن افکار عمومی بود.

هرچند از اواخر دهه نود، این ایده به تدریج در میان نخبگان آمریکایی رواج یافته است اما با تجزیه و تحلیل تصاویر منتشر شده از سوی «ناسا» و تطبیق آن با اصول علمی، احتمال صحت این ادعا افزایش یافته است. پاسخ‌های متناقض و قابل تشکیک «ناسا» به ابهامات طرح شده نیز به تقویت این افشاگری منجر شده است. دلایل زیادی برای وجود این شک و تردید وجود دارد که من در اینجا تعدادی از آنها را بصورت خلاصه آورده ام:

تکنولوژی:

آیا تکنولوژی دهه 60 میتوانست سه نفر انسان را از جو زمین خارج کرده و دو نفر از آنها را به ماه ببرد؟ بهترین کامپیوترهای آن زمان به اندازه پردازشگر یک ماشین لباسشویی امروزی حافظه و سرعت نداشتند و آیا بدون استفاده از کامپیوتر آن سفر شدنی بوده است؟

عکسها:

در عکسهای آنها در آسمان هیچ ستاره ای دیده نمیشود! در حالیکه در تمام عکسهای فضایی آسمان پر از ستاره است. آیا ناسا این عکسها را جلوی پرده آبی گرفته است؟ همچنین میدانیم که ماه اتمسفر ندارد و به همین خاطر اجسامی که در سایه باشند دیده نمیشوند و فقط اجسامی که در نور مستقیم باشند دیده میشوند. ولی عکسهای ناسا از ماه اینچنین نیست و بعضی قسمتهای سایه نور ملایمی دارند و آنهایی که در نور مستقیم هستند باید بسیار روشنتر و درخشنده تر باشند. در یکی از عکسهایی نیز که از طرف ناسا ارائه شده است سه فضانورد دیده میشود! از طرفی عکسی که نشان دهنده محل قرار گرفتن سفینه آنها میباشد فاقد هر نوع گودال و یا سوختگی بر اثر فرود آمدن سفینه میباشد و این بسیار عجیب است. زیرا میدانیم سفینه ای که بتواند این مسیر طولانی را طی کرده و آن همه تجهیزات با خود حمل کند قطعا بسیار سنگین بوده و هنگام فرود نیروی زیادی بر سطح ماه وارد میکند.

درجه حرارت:

دمای هوا در ماه روزها به 120 درجه میرسد و در این دما آنها چگونه فیلم  یا عکس گرفته اند؟ شبها نیز دما یه منفی 30 درجه میرسد و در این دما همه چیز ترد و شکننده میشود. این تفاوت دما باعث انقباض و انبساط بسیار زیاد اشیا و مخصوصا سفینه و تجهیزات آنها شده و کارکرد آنها را مختل میکند.

راه رفتن فضانوردان:

میدانیم گرانش ماه یک ششم گرانش زمین است. پس چرا فضانوردان گاهی روی ماه به راحتی راه میروند و گاهی جست و خیز میکنند.

شهاب سنگها:

ماه به دلیل نداشتن اتمسفر در معرض برخورد هزاران شهاب سنگ قرار دارد و این خطر در طول سفر نیز وجود داشته است.

جو زمین:

جو زمین مانند کمریندی عمل میکند که زمین را از امواج رادیویی حفظ میکند. این کمربند رادیویی تا فاصله 700 مایلی زمین کشیده است و با توجه به فاصله 2000 مایلی ماه باید از این کمربند عبور کرد و بعد از گذر از آن باید در برابر این تشعشعات رادیویی مقاوم بود. لذا باید لباسها و سفینه فضانوردان بسیار مقاوم بوده و از لایه های بسیار ضخیم سرب پوشانده شده باشند.

 

در صورت علاقه به دیدن متن کامل این مقاله و عکسهای مورد نظر e-mail خود را درج کنید تا آن را برایتان ارسال کنم.

 

اولين بار چه كسي از دماغ فيل افتاد؟

از دماغ فيل افتادن ضرب المثلي كه از ديرباز ميان مردم رد و بدل مي شود، به كسي اطلاق مي شود كه به اصطلاح، خودش را بسيار مي گيرد. يعني به زبان صريح تر، كسي كه از خود راضي باشد و تكبر و خودبيني اش ديگران را آزار دهد، مردم درباره اش مي گويند «فلاني از دماغ فيل افتاده». مهدي پرتوي آملي، نويسنده و محقق كتاب جامع «ريشه هاي تاريخي امثال و حكم» معتقد است كه ريشه اين ضرب المثل به زمان حضرت نوح باز مي گردد. داستان از اين قرار بود كه حضرت نوح كه از سوي خداوند مامور ميشود تا از تمام موجودات كره زمين يك جفت در كشتي معروفش بگذارد تا سيل و طوفان نسل آنان را منقرض نكند،‌ يك روز ديد كه كشتي پر از فضولات حيوانات شده است. همراهان حضرت نوح گله به نزد پيامبر مي برند و او هر چه مي انديشد براي تخليه فضولات آن همه حيوان، فكري به ذهنش نمي رسد. پس دست به دعا مي برد و از خداوند مي خواهد كه در اين طوفان، آنان را از فضولات و بوي آن نجات دهد. خداوند هم به او دستور مي دهد كه دستي به پشت فيل بزند. حضرت نوح دستي به پشت حيوان عظيم الجثه يعني فيل مي زند و ناگهان از دماغ بزرگ فيل، يعني خرطومش يك خوك مي افتد زمين. خوك هم به محض اين كه پايش به زمين مي رسد شروع مي كند به خوردن فضولات و كثافات و كشتي ظرف چند ساعت، مثل روز اول، پاك و پاكيزه مي شود. در همين هنگام، ابليس كه از پاكيزگي كشتي ناراحت شده بود، دست به پشت خوك مي زند و ناگهان از دماغ خوك، موشي بيرون مي جهد. موش شروع مي كند به خرابكاري و آنقدر به كارش ادامه مي دهد كه نزديك است كشتي سوراخ شود. خداوند كه اين را مي بيند به نوح دستور مي دهد تا دوباره دستي به پشت شير بمالد. هنوز حضرت نوح دستش را از پشت شير برنداشته بود كه ناگهان از دماغ شير درنده، گربه به زمين مي افتد و به دنبال موش مي افتد. پس طبق روايات اسلامي این سه حيوان پس از طوفان نوح به جهان هستي گام گذاشتند و پيش از آن وجود نداشتند: خوك، گربه و موش.

حال ببينيم ارتباط خوك كه از دماغ فيل افتاده است چه ربطي دارد به آدم هاي متكبر و از خود راضي. مهدي پرتوي آملي در اين باره آورده است: از آنجا كه فيل حيوان عظيم الجثه اي است و عظمت و هيبتش دل شير را مي لرزاند، لذا آنچه از دماغ فيل افتاده: «حتي اگر خوك مفلوك هم باشد» در مورد افراد خودخواه و متكبر مورد استفاده و ضرب المثل قرار گرفته است. اما به نظر مي رسد كه چهره خود خوك هم در كاربرد اين ضرب المثل درباره آدم هاي از خود راضي، بي ارتباط نيست. خوك همان طور كه همگان مي دانند دماغي سربالا دارد و چشم هاي ريزش هم طوري است كه انگار هميشه از بالا، آن هم از بالاي دماغ سربالايش به بقيه چيزها نگاه مي كند. چنانچه اصطلاح ديگري هم در مورد آدم هاي از خود راضي به كار مي رود: «طرف چنان دماغش را بالا مي گيرد و راه مي رود كه انگار ... » علي اكبر دهخدا در «امثال و حكم» خود، جلوي ضرب المثل «از دماغ فيل افتاده» فقط نوشته است «بسيار برتن و متكبر است». جوانان امروز اصطلاحاتي به جاي اين ضرب المثل به كار مي برند كه در اين سال ها ساخته شده است: «طرف براي خودش پپسي باز مي كند»، یا «طرف براي خودش كارت تبريك مي فرستد».

 

دو سوال ساده!

سوال اول:

فرض کنيد به شما، اين امکان را ميدهند که يک رييس برای دنيا انتخاب کنيد که بتواند دنيا را به بهترين وجه رهبری کرده، صلح، ترقی و خوشبختی برای بشريت به ارمغان بياورد. بين اين سه داوطلب کدام را انتخاب ميکنيد؟

 

شخص اول

او با سياستمداران رشوه خوار و بدنام کار ميکند، از فالگير، غيب گو و منجم مشورت ميگيرد. در کنار زنش دو معشوقه دارد. شديدا سيگاری بوده و روزی هم ده ليوان مشروب ميخورد.

 

شخص دوم

از دو محل کار اخراج شده، تا ساعت 12 ظهر ميخوابد، در مدرسه چند بار رفوزه شده. در زمان جوانی ترياک ميکشيده و تحصيلات آنچنانی ندارد. ايشان روزی هم يک بطر ويسکی ميخورد و بی تحرک و چاق است.

 

شخص سوم

دولت کشورش به ايشان مدال شجاعت داده. گياه خوار بوده و دارای سلامتی کامل است. به سيگار و مشروب اکيدا دست نميزند و در گذشته هيچگونه رسوايي ببار نياورده.

 

به چه کسی رای ميدهيد؟ آیا میدانید این افراد چه کسانی بودند؟

 

کانديد اول: فرانکلين روزولت

کانديد دوم: وينستون چرچيل

کانديد سوم: آدولف هيتلر

 

 

سوال دوم:

شما مشاور و مددکار اجتماعی هستيد... زن حامله ای ميشناسید که هشت فرزند دارد. سه فرزند او ناشنوا، دو فرزند کور و يکی عقب مانده هستند. در ضمن اين خانم خود مبتلا به مرض مهلک سفليس است. از شما مشورت ميخواهد که آيا سقط جنين بکند يا خير... با تجارب زندگی که داريد به ايشان چه پيشنهاد ميکنيد؟ خواهيد گفت کورتاژ کند؟

 

اگر به آن خانم پيشنهاد سقط جنين داديد بدانید که لودويگ فان بتهوون را به كشتن داديد!

 

پيش داوری خوراک روزمره ما انسانهاست و از بزرگترين اشتباهات بشر است!

 

موسیقی یعنی همه چیز!

 

روزی بود که عاشق تو بودم از دست تو خیلی راضی بودم

نارنین بدجوری من خاطر خاتم حالیته

در پی آهوی عشق صیاد آواره شدم

نمره بیست کلاسو نمیخام

سر بهواس میدونم خیلی بلاس میدونم

فراریم فراری از همه کس فراری فراریم فراری

رفتی و بی تو دلم پر درده

شبامو ازم گرفتی گرفتی خوب من

خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن

نترس از عاشق شدن بیا اون با من

شیرین شیرینه یار شیرین شیرینه یار

اما تو بد شیطونی کردی نزدیک من نیا تو

قد و بالای تو رعنا رو بنازم من

تو خودت نمره بیستی تو مثه هیچ کسی نیستی

همه چیم یار یار قربون تو وای وای غیر تفنگم

سیا نرمه نرمه سیا طوقه طوقه

توی باغچه عشق یه گل میخام که رنگش رنگ تن تو باشه بانوی شرقی

ای که به شبهام صبح سپیدی بی تو کویری بی شامم

اومدی اما دیدم دست تو سرده گفتی اون روزها دیگه بر نمیگرده

برانکارد بیارین منو توش بذارین که من خورد و خمیرم همین الانه میمیرم

اون موهای مشکیت منو کشت چشمای زیبات منو کشت

تو رو چی صدات کنم نرو بذار نگات کنم

عزیزم نگو رفتم از یاد یادت باشه عشقو کی بت نشون داد

...

سیزده حرف زندگی

این سیزده جمله از گابریل گارسیا مارکزه که چند روز پیش توی یکی از mail های قدیمیم پیداش کردم:

 

یک

دوستت دارم، نه بخاطر شخصیت تو، بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم.

 

دو

هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود.

 

سه

اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

 

چهار

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

 

پنج

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

 

شش

هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی. چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

 

هفت

تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

 

هشت

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

 

نه

شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ببینی. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکرگذار باشی.

 

ده

به چیزی که گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

 

یازده

همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.

 

دوازده

خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

 

سیزده

زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

خارکش پیر

این یه شعره از عبدالرحمان جامی که من خیلی ازش خوشم میاد:

 

خارکش پیری با دلق درشت                                   پشته‌ای خار همی برد به پشت

لنگ‌لنگان قدمی برمی‌داشت                                  هر قدم دانه‌ی شکری می‌کاشت

کای فرازنده‌ی این چرخ بلند                                     وی نوازنده‌ی دل‌های نژند!

کنم از جیب نظر تا دامن                                         چه عزیزی که نکردی با من

در دولت به رخم بگشادی                                       تاج عزت به سرم بنهادی

حد من نیست ثنایت گفتن                                     گوهر شکر عطایت سفتن

نوجوانی به جوانی مغرور                                       رخش پندار همی‌راند ز دور

آمد آن شکرگزار‌یش به گوش                                   گفت کای پیر خرف گشته، خموش!

خار بر پشت، زنی زین سان گام                             دولتت چیست، عزیزيت کدام؟

عمر در خارکشی باخته‌ای                                      عزت از خواری نشناخته‌ای

پیر گفتا که چه عزت زین به                                    که نی‌ام بر در تو بالین نه؟

کای فلان! چاشت بده یا شامم                               نان و آبی خورم و آشامم

شکر گویم که مرا خوار نساخت                               به خسی چون تو گرفتار نساخت

به ره حرص شتابنده نکرد                                       بر در شاه و گدا بنده نکرد

داد با اینهمه افتادگی‌ام                                          عز آزادی و آزادگی‌ام

 

پیغام گیر تلفن در منزل شعرا

حافظ

رفته ام بيرون من از كاشانه خود، غم مخور            تا مگر بينم رخ جـانـانـه خود، غم مخور

بشنوي پاسخ ز حـافظ، گر كه بگذاري پيـام            آن زمان كو بازگردد خانه خود، غم مخور

 

خيام

اين چرخ فلك، عمر مرا داد به باد                    ممنون توام كه كرده اي از ما يـاد

رفتم سر كوچه منزل كوزه فروش                    آيم چو به خانه، پاسخت خواهم داد

 

فردوسي

نمي باشم  امــروز  انـدر  ســراي                       كه رسم ادب را بيارم به جاي

به پيغامت اي دوست، گويم جواب                      چو فردا برآيد بلند آفتاب!

 

مولانا

بهر سماع از خانه ام، رفتم برون رقصان شوم          شوري برانگيزم به پا، خندان شوم، شادان شوم

برگو به من پيغام خود، هم نمره و هم نام خود        فردا تـرا پاسـخ دهم، جـان تـرا قـربان شوم

 

منوچهري دامغاني

از شرم، به رنگ باده باشد رويم                     در خـانه نباشم كـه سلامـي گويم

بگذاري اگر سلام، پاسخ دهمت                     زان پيش كه همچو برف گردد مويم

 

بابا طاهر عريان

تليفون كرده اي، جانم فدايت                     الـهي مـو به قـربونِ صدايت

چو از صحـرا بيـايم، نـازنـينم                    فرستم پاسخي از دل برايت!

 

انسان این موجود عجیب!

بشر پرحرف ترين موجود روي زمين است. اين آمار اخيرا از سوي پزشکان روسيه منتشر شده است. اين محققان حد متوسط عمر بشر را هفتاد سال گرفته اند که در اين مدت انسان 13 سال حرف ميزند، 6 سال غذا ميخورد و 23 سال نيز ميخوابد. هر نفر به طور متوسط صدها تن غذا ميخورد. اگر وزن افراد را 75 تا 80 کيلوگرم بگيريم بايد گفت هر فرد در عمر خود 1250 تا 1335 برابر وزنش غذا ميخورد. در مدت يک روز يا 24 ساعت 1000 ليتر هوا تنفس ميکند و قلبش در هر دقيقه 80 تا 100 بار ميزند. با اين شرايط قلب انسان در طول زندگيش دو ميليارد و 58 ميليون بار بدون وقفه و اغلب بدون کوچکترين مشکلي ميزند. انسان تنها موجودي است که راست قامت است و روي دو پا راه ميرود ودر طول روز به طور متوسط 20 هزار قدم برميدارد يعني 7 ميليون قدم در سال. در 70 سالگي تعداد اين قدمها به 500 ميليون ميرسد يعني 500 هزار کيلومتر راه رفته. با اين محاسبات ميتوان نتيجه گرفت که هر فرد در طول زندگيش ميتواند 9 بار کره ي زمين را دور بزند و با پاي پياده به کره ي ماه برود با توجه به اينکه فاصله زمين تا ماه 390 هزار کيلومتر است. بدن انسان به وسيله ي پوشش شگفت انگيزي محافظت ميشود. اين پوشش پوست بدن است که در هر ساعت 30 ميليون ميکروب روي آن مينشيند و 29 ميليون آن کشته ميشود و پس از 2 ساعت از اين 30 ميليون فقط 7 هزار تاي آن باقي مي ماند. در بدن انسان بين 2 تا 4 ميليون نقطه ي درد و جود دارد که حساسيت آن نسبت به موقعيت پوست بدن فرق دارد. بدن انسان قدرت مقاومت شگفت انگيزي دارد و مي تواند گرماي 44 تا 45 درجه را تحمل کند و حتي اگر به تدريج گرم شود در فضاي خشک ميتواند 150 تا 160 درجه حرارت را تحمل کند و بالاترين ميزان برودت که بدن قادر به ايستادگي در برابر آن است 27 درجه زير صفر است. انسان مي تواند 52 روز تنها با خوردن آب زنده بماند.

دوست دارید چه احساسی داشته باشید؟

خشم، بیم، انتظار، تندی، کسالت، متانت، پریشانی، نا امیدی، نفرت، شک، خلسه، دلتنگی، پوچی، اشتیاق، طرفداری، دشمنی، غیرت، کینه توزی، تعصب، ترس، ناکامی، خشنودی، قدردانی، اندوه، عذاب وجدان، ذوق، تنفر، دلتنگی، امید، بیزاری، تحقیر، حسادت، دوست داشتن، لذت بردن، تنهایی، عشق، شهوت، افسردگی، وحشت، افسوس، رشک، غبطه، ناز، غرور، رد کردن، پشیمانی، افتخار، عصیان، خود خوری، آرامش، خجالت، کمرویی، غافلگیری، قبول کردن، تحت تاثیر قرار گرفتن و ...

 

کدام یک از این احساسات خوب است و دوست داشتنی و کدام یک سخت و رنج آور؟ معمولا دوست دارید چه احساسی داشته باشید؟

 

اگر مورد دیگری به ذهن شما می آید لطفا کامنت بگذارید.

 

جملات بزرگان

طبیعت را نمی شود فریب داد یا در آن تقلب کرد. طبیعت وقتی نتیجه تلاشهایتان را به شما می دهد که بهایش را پرداخت کرده باشید.

 

اگر مايلی پيام عشق را بشنوی، خود نيز بايستي آن را ارسال كنی.

 

ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

 

كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم.

 

فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشان داريم، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشیم.

 

همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستیم.

 

هنگامى که مقدمات نعمتها به شما مى‏رسد دنباله آن را به واسطهٔ ‏کمى شکرگزارى از خود دور نسازید.

 

بخشنده باش اما زیاده‌روى نکن، در زندگى حسابگر باش اما سخت‌گیر مباش.

 

چند لطیفه! بعضی نو بعضی کهنه ... (شماره 2)

ترکه داشته از جلوي سينما رد ميشده اسم فیلم رو که میبینه میگه: نگاه کن! این شهر یک سینما داشت، اون رو هم کردن خوابگاه دختران!

یه زنه میره دکتر میگه آقای دکتر این سینه ام اینقده درد میکنه که میخوام بکنمش بندازم جلوی گربه! دکتره میگه: میو میو!

دختر ترکه عروسی میکنه همون شب اول فرار می کنه. باباش می پرسه چیه چرا فرار کردی؟ میگه بابا عروسی همش فیلم و نقشه بود! میخواست منو ... !

یه فیله داشت تو استخر شنا مي كرد. مورچه سر میرسه و میگه: بيا بيرون كارت دارم. بعد که فيله میاد بیرون، مورچه یه نگاه به فيله میندازه و میگه: هیچی برو تو آب. ميخواستم ببينم اشتباهي مايوي منو نپوشیدی!

بچه گربه از مامانش مي‌پرسه: مامان، باباي من كيه؟ مامانش ميگه: نميدونم عزيزم، من سرم تو سطل آشغال بود!

تركه ميره تو پمپ بنزین مامور پمپ میگه: بنزين سوپر ميزني؟ ترکه میگه: نه خانواده تو ماشين نشسته!

 

چند دیالوگ باحال از چند فیلم باحال

Matrix

-          What is the Matrix?

-          Matrix is the World that has been pulled over your eyes to blind you from the truth

-          What truth?

-          That you are a slave. Like everyone else, you were born into bondage, born into a prison that you cannot smell or taste or touch. A prison…for your mind.

 

Natural Born Killers

-          I'm innocent, yes, I am. Of murder, definitely. It’s just murder, man. All of God's creatures do it, some form or another, I mean, you look in the forest...you got species killing other species. Our species is killing all the species including the forest, and we just call it "industry", not murder. But I know a lot of people who deserve to die…

 

Truman Show

-          You can't leave, Truman. Please, god. You belong here... you can do it. With me. Talk to me. Say something. Well, say something, goddamn it. You're on television. You're live to the whole world.

-          In case I don't see you... good afternoon, good evening, and good night.

 

Eyes Wide Shut

-          But may l ask, what is the password for the house?

-          The password for the house? I' me sorry, I… I seem to have... forgotten it.

-          That's unfortunate. Because here, it doesn't matter whether you have forgotten it or if you never knew it…You will kindly remove your mask… Now… get undressed.

-          Get undressed?

-          Remove your clothes.

-          Gentlemen, please…

-     Remove your clothes! Or would you like us to do it for you?

-          Stop!

 

Signs

      -     Swing away, Merrill! Merrill... Swing away!

 

American Beauty

-          I had always heard your entire life flashes in front of your eyes, the second before you die. First of all, that one second... isn't a second at all. It stretches on forever, like an ocean of time. For me, it was lying on my back... at Boy Scout camp, watching falling stars. And yellow leaves from the maple trees... that lined our street. Or my grandmother's hands and the way her skin... seemed like paper…

 

چند لطیفه! بعضی نو بعضی کهنه ...

يك ژاپنی بعد از 15 سال به يك سوسک ياد ميده كه با چوب غذا بخوره بد اون رو مياره تو ميدان تا به مردم نشان بده مردم هم دور تادور ميايستن تا نگاه كنند يك تركه داشته از اونجا رد ميشده ميبينه همه عقب وايستادن و يك سوسک هم اون وسط هست ميره با پا سوسکرو له ميكنه ميگه اخه سوسک هم ترس داره?

 

خروسه به مرغه ميگه: نوک ميدي؟ مرغه با عشوه ميگه نه! خروسه ميگه به جهنم با خودکار مينويسم.

 

زن رشتي با عچله به مطب دکتر زنان برميگرده و مي گه: ببخشين من شورتم رو اينجا جانگذاشتم؟ منشی مي گه: نه. زنه مي گه: پس حتما توي دندون پزشکي جا گذاشتم!

 

غضنفر برا خريد عروسي ميره كفش فروشي، به كفاشه ميگه يه كفش عالي ميخوام. كفاشه ميگه: يه كفش بهت ميدم تو كل ايران لنگه نداره! غضنفر داد ميكشه: آخه مرد حسابي با يه لنگه كفش كه جلو مهمونا آبروم ميره!

 

به ترکه می گن مشتی آخرش دخترت رو به کی دادی؟ می گه غریبه نیست، دامادمونه!

 

تركه دو دستش به كمر وايساده بود تو اتوبوس! ازش ميپرسن چرا دست به كمر وايسادي؟ يه نگا ميكنه پايين و ميزن تو سرش: واي پس هندونه هام كوش! 

 

نامه های بچه ها به خدا

تو چطور تونستی بدونی که خدا هستی؟


خدای عزیز ! آیا تو واقعا" نامرئی هستی یا این فقط یه شوخیه؟


خدای عزیز ! چرا به جای این که بذاری مردم بمیرن و مجبور بشی که آدمای تازه دیگه ای بسازی چرا همین آدمایی رو که وجود دارن نگه نمی داری?


خدای عزیز ! چه کسی دور کشورها خط  می کشه?


خدای عزیز ! آیا تو خدای حیوونا هم هستی یا خدای اونا یکی دیگه س?


خدای عزیز ! به خاطر برادر کوچیکم متشکرم ولی من دعا کرده بودم که یک توله سگ داشته باشم.


خدای عزیز ! تو چرا به تازگی هیچ حیوون جدید اختراع نکردی ؟ ما هنوز هم همون حیوونای قدیمی رو داریم.


خدای عزیز ! دلم می خواست آدما رو یه جوری می ساختی که آنقدر آسون تیکه پاره نشن .من تا حالا سه جای بخیه و یه دونه جای زخم دارم.


خدای عزیز ! چرا تو این همه معجزه زمان های قدیم انجام دادی و حالا هیچی انجام نمی دی?


خدا جون ! شاید هابیل و قابیل همدیگه رو نمی کشتند اگه هر کدوم یه اطاق خواب جداگانه داشتند. برای من و برادرم که موثر بوده.


دلم می خواد وقتی بزرگ شدم شکل بابام بشم ولی نه آنقدر پشمالو !!


خدای عزیز ! اگه روز یکشنبه توی کلیسا رو نگاه کنی بهت کفشای نو مو نشون می دم.


ما خوندیم که توماس ادیسون روشنایی رو اختراع کرد اما تو مدرسه دینی میگن که تو این کارو کردی. پس شرط می بندم که ادیسون فکر تو رو دزدیده!

جهان سوم کجاست؟


در سال 1990 در دانشگاه سوربن تدريس مي كردم. روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي، سوالي مطرح كرد: استاد، شما كه از جهان سوم مي آييد، لطفا به من بگویید جهان سوم كجاست؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود. من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

                                                      پروفسور محمد حسين

جنگ

جنگ لبنان ظاهرا دیروز تمام شد و اموروز هم اتوبوسها و مترو به شکرانه پیروزی حزب الله مردم را رایگان جابجا میکردند. بگذریم از اینکه آیا واقعا حزب الله پیروز شده است یا نه؟! خود مقوله جنگ موضوعی است که مدتهاست ذهنم را درگیر خود کرده است.

جنگ؛ تصوير حیوانی‌ترین خصلت پنهان آدمی است. « حمله » یا « دفاع » مهم نیست، مهم خشونتی است که در پیِ تنفر یک انسان از انسان دیگر بروز پیدا می‌کند، از هابیل و قابیل گرفته تا امروز. همه‌ی ما اخبار روز را دنبال می‌کنیم؛ از پیشروی‌ها و پس‌روی‌ها آگاه می‌شویم، آمار کشته‌های نظامی و غیر نظامی را می‌شنویم، اما گاهی اوقات فراموش می‌کنیم « کشته » یعنی مردنِ یک انسان به دست انسانی دیگر. درک و هضم این نکته برای من راحت نیست! اگر به واقع، انسان را با تمام رموز و پیچیدگی‌های خلقت‌اش محور قرار بدهیم، حول این محور دنیایی از خاطره‌ها، احساسات، متعلقات و ارتباطات وجود دارد که به واسطه‌ی یک گلوله یا ترکش، خط بطلانی به تمامی آن‌ها کشیده می‌شود... جنگ؛ تنها تجربه‌ی تلخ و وحشتناکی است که از آن عبرت نمی‌گیریم.

قندان نقره ای

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت: من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم.

حدود يک هفته بعد، Vikki پيش مسعود آمد و گفت: از وقتي که مادرت از اينجا رفته، قندان نقره اي من گم شده، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد؟ مسعود گفت: خب، من شک دارم، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد.

او در ايميل خود نوشت: مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان نقره ای Vikki را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد. اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده. با عشق، مسعود.

 روز بعد، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود:

پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري! و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري. اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر تو در تختخواب خودت مي خوابيدی، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بودی! با عشق، مامان.

 

انرژی هسته ای حق مسلم ماست!

راستی اولین حق مسلم ما چیه؟ دومیش؟ سومیش؟ چهارمیش؟ ... ! انرژی هسته ای چندمیشه؟! چرا بقیه رو کسی فریاد نمی کنه؟ نکنه اگه آزادی بیان نیست! نان نیست! آب نیست! پول نیست! رفاه نیست! اتوبوس خط واحد به اندازه ی کافی نیست!! تفریح و شادی نیست! تحصیل رایگان نیست! بهداشت رایگان نیست! روزنامه ی آزاد نیست! یک کانال شخصی و آزاد نیست! کوفت و زهر مار نیست!! همش به خاطر نداشتن انرژی هسته ایه؟؟! نکنه اگر فقر هست! بدبختی هست! فحشا و اعتیاد هست! بیماری و بیسوادی هست! ترافیک هست! غم و غصه و خودکشی و جرم و جنایت هست! زندان و تبعید هست و ... باز هم به خاطر نداشتن انرژی هسته ایه!؟

 

Sorry

I've heard it all before
I've heard it all before
I've heard it all before
I've heard it all before

I don't wanna hear, I don't wanna know
Please don't say you're sorry
I've heard it all before
And I can take care of myself
I don't wanna hear, I don't wanna know
Please don't say 'Forgive me'
I've seen it all before
And I can't take it anymore

You're not half the man you think you are
Save your words because you've gone too far
I've listened to your lies and all your stories
You're not half the man you'd like to be

I don't wanna hear, I don't wanna know
Please don't say you're sorry
I've heard it all before
And I can take care of myself
I don't wanna hear, I don't wanna know
Please don't say 'Forgive me'
I've seen it all before
And I can't take it anymore

Don't explain yourself 'cause talk is cheap
There's more important things than hearing you speak
You stayed because I made it so convenient
Don't explain yourself, you'll never see

Gomen nasais [Japanese. English translation: "I am sorry"]
Mujhe maaf kardo [Hindi. English translation: "Please forgive me"]
Przepraszam [Polish. English translation: "Sorry"]
Sli'kha [Hebrew. English translation: "Forgive me"]
Forgive me...

(Sorry, sorry, sorry)
I've heard it all before
I've heard it all before
I've heard it all before

I don't wanna hear, I don't wanna know
Please don't say you're sorry
I've heard it all before
And I can take care of myself
I don't wanna hear, I don't wanna know
Please don't say 'forgive me'
I've seen it all before
And I can't take it anymore

I don't wanna hear, I don't wanna know
Please don't say you're sorry
(Don't explain yourself cause talk is cheap)
I've heard it all before, And I can take care of myself
(There's more important things than hearing you speak)
I don't wanna hear, I don't wanna know
Please don't say 'forgive me'

I've heard it all before
I've heard it all before
I've heard it all before
I've heard it all before

سه تار

او یک بار دیگر کوشش کرد که مچ دست خود را رها کند و پی کار خود برود، ولی پسرک به این آسانی راضی نبود و گویی می خواست تلافی کسادی خود را سر او در بیاورد. کم کم یکی دو نفر ملتفت شده بودند و دور آنها جمع میشدند؛ ولی هنوز کسی نمی دانست چه خبر است. هنوز کسی دخالت نمیکرد. او خیلی معطل شده بود. پیدا بود که به زودی وقایعی رخ خواهد داد. اما سرمایی که دل او را می گرفت دوباره برطرف شد. گرمایی در دل خود، و بعد هم در مغز خود، حس کرد. برافروخته شد. عنان خود را از دست داد و با دست دیگرش سیلی محکمی زیر گوش پسرک نواخت. نفس پسرک برید و لعنت ها و فحش های خود را خورد. یک دم سرش گیج رفت. مچ دست او را فراموش کرده بود و صورت خود را با دو دست می مالید. ولی یک مرتبه ملتفت شده و از جا پرید. او با سه تارش داشت وارد مسجد می شد که پسرک دامن کتش را چسبید و مچ دستش را دوباره گرفت. دعوا درگرفته بود. خیلیها دخالت کردند. پسرک هنوز فریاد میکرد، فحش می داد و به بی دینها لعنت می فرستاد و از اهانتی که به آستانه ی در خانه ی خدا وارد آمده بود، جوش می خورد و مسلمانان را به کمک می خواست. هیچ کس نفهمید چه طور شد. خود او هم ملتفت نشد. فقط وقتی که سه تار او با کاسه ی چوبی اش به زمین خورد و با یک صدای کوتاه و طنین دار شکست وسه پاره شد و سیم هایش، در هم پیچیده و لوله شده، به کناری پرید و او مات و متحیر در کناری ایستاد و به جمعیت نگریست؛ پسرک عطر فروش که حتم داشت وظیفه ی دینی خود را خوب انجام داده است، آسوده خاطر شد. از ته دل شکری کرد و دوباره پشت بساط خود رفت و سرو صورت خود را مرتب کرد و تسبیح به دست مشغول ذکر گفتن شد. تمام افکار او ، هم چون سيم های سه تارش درهم پيچيده و لوله شده در ته سرمايی که باز به دلش راه می يافت و کم کم به مغزش نيز سرايت میکرد، يخ زده بود و در گوشه ای کز کرده افتاده بود و پياله اميدش همچون کاسه ای اين ساز نو سه پاره شده بود و پاره های آن انگار قلب او را چاک می زد.